دفتر شعر
۴۲ شعر در این دفتر
مسلمانان، سلامت به، چو بتوانید، من گفتمدل بیچارگان از خود مرنجانید، من گفتم
چشم صاحب دولتان بیدار باشد صبحدمعاشقان را نالهای زار باشد صبحدم
سرم خزینهٔ خوفست و دل سفینهٔ بیمز کردهٔ خود و اندیشهٔ عذاب الیم
بار بسیارست و راه دور در پیش، ای جواناین زمان از محنت پیری بیندیش، ای جوان
دلخسته همی باشم، زین ملک به هم رفتهخَلقی همه سرگردان، دلمرده و دَمرفته
ای صوفی سرد نارسیدهچون پیر شدی جهان ندیده؟
چو بد کنی و ندانی که : نیک نیست که کردیمعاف باش و گر عاقلی معاف نگردی
ای رنج ناکشیده، که میراث میخوریبنگر که: کیستی تو و مال که میبری؟
بر کوفه و خاک علی، ای باد صبح ار بگذریآنجا به حق دوستی کز دوستان یادآوری
عمر گذشت، ای دل شکسته، چه داری؟چارهٔ کاری نمیکنی، به چه کاری؟
کردم اندیشه تاکنون باریبرنیامد ز دست من کاری
گریان در آخر شب، چون ابر نوبهاریبر خاک نازنینی کردم گذر به زاری
ای روزهدار، اگر تو یک ریزه راز داریدست و زبان خود را از خلق بازداری
هرگز به جان فرا نرسی بیفروتنیخواهی که او شوی تو، جدا گرد از منی
گر بدینصورت، که هستی، صرف خواهد شد جوانیراستی بر باد خواهی داد نقد زندگانی
جهان به دست تو دادند، تا ثواب کنیخطا ز سر بنهی، روی در صواب کنی
اگر حقایق معنی به گوش جان شنویحدیث بیلب و گفتار بیزبان شنوی
چرا پنهان شدی از من؟ تو با چندین هویداییکجا پنهان توانی شد؟ که همچون روز پیدایی