دفتر شعر
آدم که همی زد دم بی درمانیترسم که تو آن دم بزنی درمانی
با دست تهی پرهوسان را چه دهندپیداست که بی دسترسان را چه دهند
از دست اجل جان نبرد زایندهبر کس بنماند این جهان پاینده
آنها که جهان به کام دل داشته اندرفتند و جهان به جای بگذاشته اند
از آخر عمر اگر کسی یاد کندشرمش بادا که خانه آباد کند
از دست اجل هیچ قدح نوش مکنوین عشوهٔ روزگار در گوش مکن
قیصر که زمین به پای حشمت فرسودقصرش به بلندی زفلک برتر بود
بر سبزه چو چشم ابر نوروز گریستبی وصل رخ یار نمی شاید زیست
با یار اگر آرمیده باشی همه عمرلذات جهان چشیده باشی همه عمر
امروز زخیل دل چو بیرون باشیفردا لاشک عاجز و مغبون باشی
تا از دم خواجگی و میری نرهیگر میر سپاهی ز اسیری نرهی
تا ظن نبری که کاردان خواهی بودچون مرغ پرنده کامران خواهی بود
مهمان جهان یکشبه بنمای که بودکش روز سیه نکرد این چرخ کبود
محراب چمن را زگل آمد قندیلوز باد به یک هفته فرو مرد ذلیل
اسباب فلک چو مهره بشمرد به خاککس را ننواخت تاش نسپرد به خاک
پروانگکی به پیش شمعی بپریددر گوشهٔ شمع گوشهٔ یک تنه دید
چون از پی دلبر دل شوریده برفتوز غایت آرزوش دزدیده برفت
بی روی تو گرچه رهگذر جای گل استما را نه غم باغ و نه پروای گل است
انعام تو عام است و دلم بی بهر استتریاک کزو هلاک خیزد زهر است
چون معترفم بدانچ سرمستی هستدر حضرتت افلاس و تهیدستی هست
بیچاره دل شکسته چون بستهٔ تستبی مرهم وصل هر زمان خستهٔ تست
دلدار چو دید خسته و غمگینمآمد نفسی نشست بر بالینم
از باد صبا دلم چو بوی تو گرفتبگذاشت مرا و جست و جوی تو گرفت
هر جا که سری است پر زسودای شماستهر جا که دلی است پر تمنای شماست
۷۴ شعر در این دفتر