دفتر شعر
گر جور کنی از تو فغان نتوان کردور لطف کنی تکیه بر آن نتوان کرد
زین گونه که طبع سرکش دلبر ماستاومید وصال تو نه اندر خور ماست
چندانک منم هزار چندان غم تستبر جان من شیفته زین سان غم تست
بی آنک شود زما گناهی پیداهر روز کنندمان به نوعی رسوا
تا کی سخن حال مشوّش گویمتا چند حدیث یار سرکش گویم
تا یوسف دل را نکنی از بن چاهیعقوب خرد ضریر باشد در راه
تو چیز طلب کت بستاند زهمهیا همتت آستین فشاند زهمه
دل بر طرب و عیش نهادن بهتراز جان گره غمان گشادن بهتر
هر چند که عقل داری و دیده و هوشایمن مشو و به دیگران پرده بپوش
آن کس که گل وجود آدم بکندشاید که از آن هزار یک دم بکند
گر بر سر بحر علم بینا گردیور زانک نظیر ابن سینا گردی
نقش تو دَرون دیده بنگاشته بهوین دیده به دیدار تو واداشته به
خیزیم و ره قافلهٔ غم بزنیمپا بر سر ملک هر دو عالم بزنیم
خواهی که رسی به کام برگیر دو گامیک گام زکونین و دگر گام زکام
در پای غمش چو سر بیندازی هانیا با غم او هیچ نیاغازی هان
تا حد طلبی به وصل بی حد نرسیتوحید نورزیده به «اوحد» نرسی
«اوحد» تو به جای غصّه ای صد می کشچون نیک نمی شود تو هر بد می کش
در دست زمانه سخت مظلومم منورنه چه سزای خطّهٔ رومم من
«اوحد» در دل می زنی آخر دل کوعمری است که راه می روی منزل کو
برخود در کام و آرزو در بستموز محنت هر ناکس و کس من رستم
«اوحد» تو به هر خیال مغرور مشوپروانه صفت کشتهٔ هر نور مشو
«اوحد» تو به هر حادثه از جای مرووندر پی طبع بد خود رای مرو
آنها که زاسرار الهی مستنددر گلشن او دستهٔ گلها بستند
از شمع یقین «اوحد» از آن بی نوریکاندر طلب از خدمت و حرمت دوری
۷۴ شعر در این دفتر