دفتر شعر
۳۷۷ شعر در این دفتر
ای بیخبر از محنت و شاد از الم ماما را غم تو کُشت و تو را نیست غم ما
با رخت صورت چین چند کند دعوی راپیش رویت چه محل دعوی بی معنی را
با من ای مردمک دیده نظر نیست تو راعشق تو بی خبرم کرد و خبر نیست تو را
بیش از این مپسند در زاری منِ درویش راپادشاهی رحمتی فرما گدای خویش را
تا به کی باشد چو نی با ناله دمسازی مراسوختم چون عود سعیی کن که بنوازی مرا
تا دو چشم سیهت غارتِ جان کرد مراغم پنهان تو رسوای جهان کرد مرا
چون نی اگر چه عمری خوش می نواخت ما رادیگر نمی شناسد آن ناشناخت ما را
خطت چون از سواد شب رقم زد صفحهٔ مه رابر او دیدم به مشکِ تر نوشته بارک الله را
زهی راست از تو همه کار مابه هر حال لطفت نگهدار ما
طیلسانت چو کژ افتاد ببستی او راره گشادی تو به خورشید پرستی او را
گر ز می رنگ نبودی گل سیرابش راشیوه مستی نشدی نرگس پر خوابش را
گهی که عشق به خود راه مینمود مراز بودِ خود سر مویی خبر نبود مرا
گیسو برید و شد فزون مهرش منِ گمراه راگم کرده ره داند بلی قدرِ شبِ کوتاه را
ناصح چه کار دارد در عشقِ یار با ماجایی که عشق باشد او را چه کار با ما
هر خبر کز سرکشی گوید صباسرو قدّت می رباید از هوا
عشق میگفت از کَرَمهای حبیبغم نصیب تست گفتم یا نصیب
ما به چشمت عشق میبازیم و او در عین خواببر رخت حق نظر داریم و میپوشد نقاب
آنچه بیروی توام گریه به روی آوردهستسیل خون است که از دیده به جوی آوردهست
آن روز مه این نور سعادت به جبین داشتکز راه ادب پیش رخت رو به زمین داشت
آن معلم که لبت را روش جان آموختهرچه آموخت به زلف تو پریشان آموخت
آنها که بی تو در دل و جان سقیم ماستاز درد خود بپرس که یار قدیم ماست
آه کز سعی رقیبان یار ترک من گرفتدشمنان را دوست گشت و دوست را دشمن گرفت
آیت حسن را که نام وفاستتو ندانستهای خدا داناست
آن پری چهره که در پردهٔ جان مستور استشوخ چشمی ست که هم ناظر و هم منظور است