دفتر شعر
۳۷۷ شعر در این دفتر
خیز ای مست و سلامی به رخ ساقی گویباقیِ باده به پیش آر و هوالباقی گوی
دلا تا محنتی بر خود نبینیجمال دولت سرمد نبینی
دلا چو روی به اقبال مقبلی داریبه ترک صحبت جان گیر اگر دلی داری
دلا ز لذت مستی گهی خبر یابیکه سرّ بیخبران را به رمز دریابی
شد باز به دیدار سحر چشم جهانیبیدار نشد بخت عجب خواب گرانی
کجا باشد چو می روشن ضمیریکه دارد به ز ساغر دستگیری؟
گر ای دل بر طریق عذرخواهیبه راهش سر نهادی سر به راهی
گر تو ای شمع شبی هم نفس من باشیچه دعا خوشتر از این است که روشن باشی
گرچه بر اسب سلطنت شاهی و شاهزادهایتا به بساط عاشقی رخ ننهی پیادهای
ما نداریم به غیر از جگرِ افگاریکو طبیبی که شود چاره گرِ بیماری
مرا ای مه اگر دیوانه گفتینمیرنجم ز تو یارانه گفتی
مرا در بزم رندان جرعه نوشیبه از سودای زهد و خود فروشی
مشکل عشق تو بسیار است و ما را دل یکینیست تنها دردمندان تو را مشکل یکی
مشاطّه سر زلف تو ببرید به بازیتا بیش به مردم نکند دست درازی
منم و بادیهٔ عشق و دل آگاهیکس به جایی نرسد جز به چنین همراهی
نیست در عشق تو سوز من و شمع امروزیهر دو عمری ست که داریم به هم دلسوزی
وصل جمشید طلب تا که به جامی برسیهمره خضر درآ تا به مقامی برسی