دفتر شعر
۳۷۷ شعر در این دفتر
نامهٔ طاعت و عصیان چه سفید و چه سیاهسرنوشت ازل این بود کسی را چه گناه
همه شب در غم آن ماه پارههمی بارد ز چشم من ستاره
از این شکسته دو روزی اگر جدا باشیخطا نباشد اگر بر خط وفا باشی
اگرچه مشک را باشد به هر سویی خریداریولی در حلقهٔ زلفت ندارد روز بازاری
ای اشک مرا از سر کویش خبری گویز آنروی که بسیار دویدی تو در این کوی
ای اشک چو در راه طلب گرم دویدیاز خاک درِ دوست به مقصود رسیدی
ای به بوی تو صبا شیفتهٔ هر چمنیعطرسایی چو خطت، بی سر و بی پا چو منی
ای پارسا که دایم رو در نماز داریسرّ که می سرایی راز که می گذاری
ای دل آن دم شرف صحبت دلبر یابیکه به سرمایهٔ اخلاص دلی دریابی
ای دل از خویش گذر تا که به جایی برسیوز در صدق درآ تا به صفایی برسی
ای دل به طریقی سوی زلفش اگر افتیپرهیز از آن حلقه، مبادا که درافتی
ای دل سر تسلیم بنه بر کف پاییکز راه تکبر نرسد کار به جایی
ای که بر صفحهٔ مه خطّ غباری داریکار من ساز اگر روی به کاری داری
ای که در عالم خوبی به لطافت علمیگلرخان برگ و گیاهند و تو باغ ارمی
ای گذشته قدت از سرو به خوش رفتاریلبت از قند گرو برده به شیرین کاری
ای گل از روی تو آموخته خندان روییدهنت آب شکر برده به شیرین گویی
بدین شوخی که تو بنیاد داریعجب گر خاطری را شاد داری
تا در قدم اهل دلی خاک نگردیاز تیرگی عجب و ریا پاک نگردی
تا دلم را به غم هجر درانداختهایصبر را خانه ز بنیاد برانداختهای
تا کی ای شوخ به هر بیخبری میسازیخاک کوی تو منم گر گذری میسازی
تا همچو غنچه خندان از خود به در نیاییگر گل شوی کسی را هم در نظر نیایی
تو ای مه گرچه شوخ و بیوفاییولی باشد که با ما خوش برایی
چند ای سرشکِ خون دم از پاکیِّ گوهر میزنیبر چهرهٔ زردم اگر نقشی زنی زر میزنی
چه طرفه طرفه تو نقشی چه بوالعجب نوریکه هرکجا که نظر می کنم تو منظوری