دفتر شعر
۳۷۷ شعر در این دفتر
با آنکه بر مزارم نگذشت قاتل منهردم گل وفایش می روید از گِل من
به غیر چشمهٔ حیوان کرا رسد گفتنحکایت لب لعل تو را به آب دهن
تا دست دهد روی چو خورشید تو دیدنبر ماست دعا گفتن و از صبح دمیدن
تا رندی و نیاز نشد رسم و راه منضامن نگشت یار به عفو گناه من
تا می فشاند سوز دل خون از کباب خویشتنهرگز ندیدم اشک را دیگر بر آب خویشتن
گر تو را میلی ست بر قتل زبون خویشتنسهل باشد ما بحل کردیم خون خویشتن
گرچه اسرار نهانی می شود معلوم منزآن چه حاصل چون نشد هیچ آن دهان مفهوم من
گر شود بر خاک کویت فرصت سر باختنخویش را خواهد سرشک اوّل به پیش انداختن
من که باشم که بود لایق تو خدمت منتو اگر بنده نوازی بکنی دولت من
ای به حُسن آفتاب چاکر توکیست مه تا شود برابر تو
به هوا و هوس نکهت پیراهن توگر رود جان من از سینه فدای تن تو
تا چمن دم زد ز لطف عارض رعنای اوگل گل است از چوب تر خوردن همه اعضای او
تا قدح هردم چرا بوسد لب میگون اوزاین حسد عمری ست تا من تشنهام بر خون او
خیز ای ندیم خاصّ درِ پادشاه شویعنی که محرم حرم بارگاه شو
دلیر آن است که در دیده بود منزل اوخوب دیده ست گر آن ماه بخواهد دل او
صوفی ما جام باشد باده تا باشد در اوهرکه دارد باطن صافی صفا باشد در او
کسی که پیرویِ عشق نیست عادت اوبه گمرهی ست مبدّل همه عبادت او
کسی که خاک درِ دوست نیست افسر اوگمان مبر که بوَد ملک وصل در خور او
لاله کز گل میبرد دل چهرهٔ رعنای اوچون کند چون نیست کس را با رخت پروای او
لطفی که می کند به محبّان عذار اومعلوم می شود همه از روی کار او
من آن نیَم که گذارم ز دست دامن توتو گر ز طوق وفا سرکشی به گردن تو
ای تیرِ غمت را دل عشّاق نشانهخلقی به تو مشغول و تو غایب ز میانه
کنایت ها به آب خضر گفتهدهانش پیش لب امّا نهفته
گهی دل میخورد خونم گه از راه جفا دیدههمین باشد کمال بیرهی ای دل تو با دیده