دفتر شعر
۳۷۷ شعر در این دفتر
تا به روی از دیده اشک لالهگون میآیدمدم به دم از گریهٔ خود بوی خون میآیدم
تا خاک راه همت اهل صفا شدمدر دیده ها عزیزتر از توتیا شدم
خیزید تا ز خاک درش درد سر بریمیعنی گرانیِ خود از این خاکِ در بریم
دل خون شد و زاین راه به جایی نرسیدیممُردیم ز درد و به دوایی نرسیدیم
دل گم شد و جز بر دهنش نیست گمانمجویید به او گرد نبوَد هیچ ندانم
زهی تیره از زلف تو روز، شامبه روی تو دعویّ مه ناتمام
سرشک جانب خاک در تو بست احرامکه دیده کرد روانش به آبروی تمام
گرچه از جا شد دل و بر جان بلا میآیدمچون تو را میبینم ای جان دل به جا میآیدم
گرچه روزی چند دور از کعبهٔ روی توامهرکجا هستم من مسکین دعاگوی توام
گهی که جانب آن زلف خم به خم بینیمهرآنچه بر سر ما آید از ستم بینیم
ما به اوّل ستم زلف تو را خوش کردیمبعد از آن بر سر کوی تو فروکش کردیم
ما به فکر دهنت ذوق شکر یافتهایمجُسته از غیب نشانی و خبر یافتهایم
مابه وجهی صفت روی تو با مه کردیمکه بر او عاقبت این نکته موجّه کردیم
ما در خیال زلف تو شبگیر می کنیمدیوانه ییم و پای به زنجیر می کنیم
ما دل به تو دادیم و کمِ خویش گرفتیمترک همه گفتیم و تو را پیش گرفتیم
ما ز تقصیر عبادت چون پشیمان آمدیمگوش بگرفته به درویشی به سلطان آمدیم
ما که هرشب همچو شمع از تاب و تب در آتشیمبا خیال نرگست در عین بیماری خوشیم
مرا که بر سر کویت سگ وفا دارمز در مران که در این باب کارها دارم
مرا مکش که تو را خاک رهگذار شدمپی رضای تو رفتم گناهکار شدم
من که با لعل تو فارغ ز می رنگینمخون دل میخورم و درخور صد چندینم
من که از دیدهٔ معنی به رخت مینگرمچشم دارم که نرانی چو سرشک از نظرم
آخر ای جان لب شیرین تو را جان گفتنسخنی نیست که در روی تو نتوان گفتن
ای رفیقان به شب هجر چو از آتش منشمع را سوخت دل از غصّه چراغش روشن
ای مهر تو انیس دل ناتوان منذکر لب و دهان تو ورد زبان من