دفتر شعر
۳۷۷ شعر در این دفتر
ما را ز روزگار غمِ روزگار بسجور و جفایِ دلبر زیبا عذار بس
آب شد پیش لبت قند چو تر کردیمشدم زد از روی تو آیینه نظر کردیمش
آن دل که به فن برد ز من غمزهٔ مستشپر خون قدحی بود همان دم بشکستش
آنکه رحمی نیست بر حال منشگر بمیرم خون من در گردنش
اشکِ چشم من که جان نقد روان میخواندشدیده جرمی دید از آن رو از نظر میراندش
اگر در بند سودا نیست با من زلف مشکینششکست نقد قلب من چرا شد رسم و آیینش
تا در دلت غمی بوَد از دلپذیر خویشپوشیده دار از همه ما فی الضمیر خویش
چه کرد سرو به قدّت که بر کشیدندشچه گفت شمع به رویت که سر بریدندش
چون طلب کردیم فیضی از سحاب رحمتشخرمن پندار ما را سوخت برق غیرتش
در عشق از آن خوشدلم از چشم ترِ خویشکاو صرف رهت کرد به دامن گهر خویش
دلا به دست هوس تار زلف یار مکشدر او مپیچ و بلا را به اختیار مکش
کجاست ساغر می تا به گردش آرندشکه عمر رفت و حریفان در انتظارندش
دل چو گشت از جام معنی جرعه نوشدلقِ صورت کرد رهن می فروش
روزگاری ست که از غایت نادانی خویشچون خطت نامه سیاهم ز پریشانی خویش
گر ترحّم نکند طرّهٔ بی آرامشمرغ دل جان نتواند که برد از دامش
ما را به درِ دوست گشاد از هوس خویشوقتی ست که دارد سگ آن کوی کس خویش
ما را همین زبانی ست آن نیز در دعایشگر حق این نداند او داند و خدایش
یار اگر بد کند ای دل نتوان گفت بدشکه به آن روی نکو هرچه کند می رسدش
هر نقد دل کآن غمزهٔ پر حیله می آرد به کفبازش ز عین سرخوشی چشم تو می سازد تلف
گر بیابد شرف خدمت آن حور ملککی فرود آورد از کبر دگر سر به فلک
شمع میگفت به پروانه شبی در منزلکه مرا نیز بر احوال تو میسوزد دل
آه کز زلفت اسیر بند زنّار آمدموز خطت در حلقهٔ سودا گرفتار آمدم
از آن ز دیده و دل اشک و آه میخواهمکه شرمسارم و عذر گناه میخواهم
ای ز چشمت چشم نرگس نسخهای امّا سقیموز لطافت میوهٔ جان و لبت سیب دو نیم