دفتر شعر
۳۷۷ شعر در این دفتر
میر مجلس که چو لب بادهٔ روشن داردمردمی باشد اگر دارد و از من دارد
ناز مه جز به همین نیست که نوری داردورنه با مهر رخت نسبت دوری دارد
نکردم جز به زلف یار پیوندکه نتوان کرد خود را بی رسن بند
واقف از جام می لعل تو مدهوشاننددر خور بادهٔ لعل تو قدح نوشانند
هر جفایی که کند روی تو نیکو باشدخاصّه وقتی که خطت بر طرف او باشد
هر خطایی که سزاوار عتابی باشدعفو فرما که تو را نیز صوابی باشد
هردم از جانب او تیغ بلا میآیدچه بلاهاست کز او بر سرِ ما میآید
هردم از غیبم به گوش دل ندایی میرسدکز پیِ هر درد تشریف دوایی میرسد
هردم به صورتی یار دیدار مینمایدگه نور میفروزد گه نار مینماید
هرشبی زلفش مرا در بند سودا میکشدلیک آن بدعهد را خاطر دگر جا میکشد
هرکجا خطّ تو عرض نافهٔ چینی کندمشگ از چین آید و پیش تو مسکینی کند
هرکه زاین وادی به کوی بخت و دولت میرسداز ره و رسم قدم داریّ و همّت میرسد
هرکه سر در قدمِ مردم مقبل ننهاددر ره عشق قدم بر سر منزل ننهاد
هرگز به جهان چیزی جز یار نمیماندجز عمر ولی آن هم بسیار نمیماند
هندوی زلف تو زآن حال مشوّش داردکه به تسخیر دلم نعل در آتش دارد
یارب کدام دل که ز سوز تو دم نزدقدّت کجا رسید که فتنه عَلَم نزد
یار درد بی دلان را دید و تدبیری نکردوز جفا کاری عفاک الله که تقصیری نکرد
یار در کار دلم کوشش بسیاری کردعاقبت آه جگر سوختگان کاری کرد
از چشم ما چو می طلبد لعل او گهرنامردمی بوَد که نیاریم در نظر
از گوهر اشک ار نشود دیده توانگرباری شود آبش به لب جوی برابر
چه بود افسانهٔ منصور با یارکه کردندش بدینسان زار بردار
دلا غم یار ما شد دل به جا دارکه او را یافتم یار وفادار
گر به رویت کنند نسبت حورجان من نسبتی ست دورادور
عمری دویده ایم به دنبالِ اهل رازیارب مگر به یار رسم خود تو چاره ساز