دفتر شعر
۳۷۷ شعر در این دفتر
گرچه شب غم ساختم چون شمع من با سوز خودای دل تو باری یافتی از مهر رویش روز خود
گر ز بالای تو هر ساعت بلا باید کشیدبه ز ناز سرو کز باد هوا باید کشید
گر شبی ماه رخت پرده ز رو برگیردشمع از حسرت آن سوختن از سر گیرد
گر قدح با لب میگون تو لافی داردزو نرنجی که به غایت دل صافی دارد
گر نه با من سر زلفت به جفا پیدا شددر سرم این همه سودا زکجا پیدا شد
گر ندیدی کز سرای دیدهام خون میچکدساعتی بنشین در او تا بنگری چون میچکد
گر همچو نی دم میزنم از سوز دل خون میرودور خامشم در چنگ دل کارم به قانون میرود
گل جامه دران بار دگر سر به در آوردوز حال رفیقان گذشته خبر آورد
گهی به پای تو جانم سرِ نیاز کشیدکه دست از هوس کار غیر باز کشید
گوهر اشکم که راز دل هویدا میکندز آن نشد پنهان که بازش دیده پیدا میکند
گهی چشمت به نیش غم دلم را ریش میداردگهی قدّت به شوخی سرو را پا پیش میدارد
گهی که باغ ز فصل بهار یاد دهدبود که شاخ امل میوهٔ مراد دهد
گهی کز خوان قسمت مفلسان را کام میبخشندنخست از رحمت خاصَش گناه عام میبخشند
گهی که آیت حسن تو را بیان کردندمرا به مسألهٔ عشق امتحان کردند
لبت جانبخش و دلجو مینمایدبه چشمم ز آن همه او مینماید
ما را ز سر خیال تو بیرون نمیشودعهدی که هست با تو دگرگون نمیشود
ماه رخسارِ تو دید و عاشقی بنیاد کردگل نسیمت از صبا بشنید و دل برباد کرد
مرا بیتو راحت الم مینمایدوگر شادمانیست غم مینماید
مرا تا سوز دل هر شب بلای تن نخواهد شدچو شمع این راز پنهانم تو را روشن نخواهد شد
مرا دوش از آن لب بسی رنگ بودولی چشم تو بر سر جنگ بود
مرا که دوش زِیادت زیاده دردی بودغمی نبود چو مقصود یاد کردی بود
مرا می سوزد آن بدخو که کار خودنکو سازدعجب گر با چنین خوبی خدا اسباب او سازد
مرا یاد آن روی دیوانه کردکه زنجیر زلف تو را شانه کرد
مسافران که در این ره به کاروان رفتندعجب مدار که از فتنه در امان رفتند