دفتر شعر
۱۲۵۶ شعر در این دفتر
در طور دلم نورصفت جلوهگر آییشب شعله شوی باز و چو شمعم به سر آیی
مردمِ دیدهٔ منی نورِ دو چشمِ مردمیجز تو پری کجا کند جلوه به شکل آدمی
صبا تو نفخه عنبر در آستین داریمگر عبور بر آن زلف عنبرین داری
ای تو ز آغاز و انتها همه داناقدرت تو کرده خاک مرده توانا
پرده برافتاد از جمال محمدشد زعلی ظاهر اعتدال محمد
بسته بر آفتاب چو مشکین نقاب راپردهنشین نموده ز شرم آفتاب را
وقت صبوحست ای پسر برخیز و دردِهْ جام راتا فرصتی داری به دست از کف مده هنگام را
مشک فشان شد زتو باد صباای خم زلفین دو تا مرحبا
به گشت باغ و گلستان مخوان مرا یاراکه کرده کوی تو فارغ ز بوستان ما را
ما که بردیم بسر مرحله مهر و وفا رااز چه ای عشق رعایت نکنی خدمت ما را
خواهم که در هم بشکنم این طاق مینافام رازین چارطبع مختلف برجا نمانم نام را
در آن سرا که برانند پادشایی راکجا مجال بود رهنشین گدایی را
گفتمش وقت تو کردیم دل ویران راگفت کس جای به ویرانه دهد سلطان را
باد آورده بگلشن مژده نوروز راگل نود از شاخساز آن موکب فیروز را
گر زمن جان طلبد سر بنهم فرمان راگوی گو گردن تسیلم بنه چوگان را
بیدوست پایدار نباشد نشست مااما چه چاره چاره نیاید زدست ما
ای لب لعل تو روحبخش مسیحاپرتو رویت فروغ سینه سینا
چشم تو بربست از فسون بر خلق راه خواب رازلفت پریشان میکند جمعیت احباب را
به باغ حسن که کشت این نهال رعنا راکه دل گرفت ز گل بلبلان شیدا را
از شوق گل رویت رفتم به گلستانهاهمرنگ رخت یک گل نشکفته به بستانها
باز دامان که زداین آتش سودای مراکه بود شور دگر این دل شیدای مرا
کمانداری که نتواند کشیدن کس کمانش رامرا سینه هدف گردیده تیر امتحانش را
دهد به باغ اگر جلوه قد دلجو راکنارهجوی شود سَروْبُن لبِ جو را
بگویم ار ز غم عشق داستانی راچو خویش واله و شیدا کنم جهانی را