دفتر شعر
۱۲۵۶ شعر در این دفتر
گر این کرشمه بود آن نگار ترسا راسزد که سجده کنم بعد از این کلیسا را
نمیدانم چه افغانست در گلشن هزاران راکه غیر از رنگ و بویی نیست ایام بهاران را
هر که ببازار عشق آرد جنس وفامن شومش مشتری جان دهمش دربها
عین درمان شمرد عاشق بیماری راکه طلبکار تو عزت شمرد خواری را
زلف جادو بگسلاند حلقهٔ زنجیر راعاقلان دیوانهام کو چارهٔ تدبیر را
هر که را حرفتی و عشق بود پیشه ماشیر را خانه به نی برق بود بیشه ما
ساقی بده آن جوهر یاقوت نسب رامطرب بنواراست کن آن ساز طرب را
ای از شکنج زلف تو بر پای دل زنجیرهابگسسته تار طرهات عقد همه تدبیرها
مدعی پنداشتی دور از در جانان مرادور شد تن لیک مانده پیش جانان جان مرا
عشق بعقل بارها کرده کارزارها کرده از او فرارها داده باو قرارها
داده دو ترک تو صلا باز سپاه ناز راتا که بخاک و خون کشد عاشق نو نیاز را
ای بلبل شوریده بکن تازه نفس راشکرانه که بشکسته ی امروز قفس را
خبر از حی مگر آورده کسی مجنون راکه گشوده بره قافله جوی خون را
ای رفته و نشناخته قدر دل ما راباز آی که مردیم زهجر تو خدا را
کیست که مژده آورد زان مه نوسفر مرایا که خبر بیاورد زاندل در بدر مرا
که بر زلف سنبل زد این تابهاکه داد به گلبرگ این آبها
بیا ساقی شراب خوشگواری کردهام پیداشراب خوشگوار بیخماری کردهام پیدا
با رخ تو مقابله کرده ام آفتاب راتافت ولیک روز کی بیش نداشت تاب را
مطرب به رقص آوردهای آن لعبت طناز راگو زهره بشکن در فلک از رشک امشب ساز را
پند بیهوده مگو ناصح بیهوش مراآتشی هست که میآرد در جوش مرا
به صید خلق بتان تا گشاده بازو راشکار شیر بیاموختند آهو را
چند غواص بری گوهر عمانی راطلب از شط قدح جوهر رمانی را
گر فهم کند طوطی شیرین سخنش رابر تنک شکر نیک گزیند دهنش را
جامه پوشید و بیاراست قد رعنا راپرده افکند وعیان کرد رخ زیبا را