دفتر شعر
۱۲۵۶ شعر در این دفتر
دوری از هم نفسان اندکی از خانه ماکامشب افراشت علم برق به کاشانه ما
سودای پریرویان بر هم زده سامانهاسیلاب کند از جا بیشایبه بنیانها
اگر نه پرده بربسته به رخ آن شاهد رعنانمینالد چرا چنگ و نمیگرید چرا مینا
برفکن از بدن دلا زرق سیه پلاس راآینه شو که تا بری لذت انعکاس را
از سر ببرد هوش و خرد آن پسر مرااین چشم شوخ تا چه بیارد بسر مرا
سینه شد زآتش دل جلوه گه طور مراتا چه آید بدل از این سر پرشور مرا
بی تو با غیر ندانی که چه شد دوش مرابود بر جای پری دیو در آغوش مرا
دور بادا چشم بد بگشود روی خوب راداد بر یغما صلا ترکان شهر آشوب را
مدد ای عشق که مغلوب هوائیم هواتو طبیب و همه محتاج دوائیم دوا
عشق به بندد چو ره هوش راپنبه نهد عقل و خرد گوش را
سوی صحرای جنون میبرم این سودا راتا زاندیشه مجنون ببرم لیلا را
در دل و دیده ام ای دلبر جانانه بیاپی تشریف تو پاکست مرا خانه بیا
گل هزار است صحن بستان رابلبل آهسته تر کش افغان را
سخت ببسته آسمان کار زشش جهت مراراه گریز بسته شد چون نقطه عاقبت مرا
چشمت از غمزه زکف برد دل شیدا راچون توان باز پس از ترک ستد یغما را
نقش یوسف تا بکی نقاش بر دیوارهایوسف ار داری بیاور بر سر بازارها
کرد وقف غیر لعل شکرین خویش رابر مگس آخر صلا زد انگبین خویش را
تا عشق و رندیست بعالم شعار مانام است ننگ و کسوت عقلست عار ما
گرفتم نوبهارم دست داد و گشت و بستانهاولی بیدوست گلخنها بود طرف گلستانها
فزونتر سوزدم امشب ز هر شب آتشِ سوداکه چون شمع آتش پنهان دل شد از زبان پیدا
ای ترک پارسی گو ای ماه مجلس آراهی هی مکن تو غفلت برخیز و می بده ها
به رضا جویی اغیار ز در راند مراآن که میراند در آخر ز چه رو خواند مرا
ساقی آن باده در افکند به پیمانه ماکه چه سیماب برقص آمده کاشانه ما
داد اجازه بر سخن آن لب نوشخند راباش که پسته بشکند باز رواج قند را