دفتر شعر
۱۲۵۶ شعر در این دفتر
گفتی بلب رسانم از اشتیاق جانتجان من است آن لب امشب بیار بر لب
که باز در به رخ اهرمن گشاد امشبکه غیر پا به سر کوی تو نهاد امشب
غنیمت دان دلا این عیش را در بوستان امشبتمتع گیر نه از گل ز وصل دوستان امشب
دردمندان غم عشق تو را نیست طبیبمرگ بایست و یا داروی دیدار حبیب
علی الصباح که ریزد به باغ اشک سحاببه عذر توبه شکن میکشان مست و خراب
میان ما و تو الفت حکایتی است عجیبکه تو به عهد شبابی و من به نوبت شبیب
هر جای که بدخاک بسربیختم امشبتا طرح سر کوی تو را ریختم امشب
ای فتنه چشم سیهت راهزن خوابوی روی تو گلزار جهان را گل شاداب
بر آفتاب مکن ماه من حجاب سحابکه آفتاب نشاید نهفت زیر حجاب
به سودای پریشانیست یارب کار من هرشبکه در دست رقیبان است زلف یار من هرشب
تا چند آیم بر درت با عجز و لابه نیمشببینم ترا با مدعی مست می و گرم طرب
ای خرد طفلی از دبستانتعقل مدهوش چشم مستانت
جز عشق من بیسر و پا را هنری نیستنخلی است وجودم که جز ایناش ثمری نیست
ساحت کون و مکان عرصه میدان اوستگوی زمین و سپهر در خم چوگان اوست
ای طلعت محبوب ازل را زتو مرآتمن باز بگیرم نظر از روی تو هیهات
چه نانها خوردم از خوان محبتکه شرمم باد از احسان محبت
اگر این نکهت از آن طره چین در چین استنتوان گفت که نافه ز غزال چین است
با نکویان عاشقان را آشنایی مشکلستپشّه را پرواز با فر همایی مشکلست
گر آفتاب فلک پرده از سحاب گرفتبچهره ماه من از مشک تر نقاب گرفت
حسن آن گوهر که عمانیش نیستعشق آن دریا که پایانیش نیست
خون ریخته و به فکر یغماستآن ترک نگر چه بی محاباست
هر رهروی که خار مغیلان بپای اوستدیدار کعبه مرهم زخم و دوای اووست
پری گذشت ازین کوچه یا ملک میرفتکه نورها به سماوات از سمک میرفت
وعدهٔ قتلم دهی پیوسته و دشوار نیستاین بود مشکل که گفتارت بود کردار نیست