دفتر شعر
۹۴۸ شعر در این دفتر
کاسهٔ ما ز سفال است، خوش این مسکینیپنجهٔ ما نبود شانهٔ موی چینی
لب لعلش ز میگونی لب جام است پنداریبه رویش حلقه های زلف، گلدام است پنداری
صراحی را منه ساقی به پیش چشم من خالیکه نتوان دید جای دوستان در انجمن خالی
آب آتش تلاش یعنی میشعلهٔ خوشقماش یعنی می
دلا تویی که به کار خودت گزیده خدابرای عشق بتانت نیافریده خدا
الهی دور دار از ما غرور بی گناهی رابه سوی خویش خضر ما کن این گم کرده راهی را
جهان کهنه چو نو کرد عادت و خو رابه قبله ی عربی آورد عجم رو را
ما را سپرده است به ساقی حبیب مانیکو خلیفه ای ست که دارد ادیب ما
تا کی بود ز راه خطا، پیچ و تاب مایارب کجاست هادی راه صواب ما
خدایا رهنما شو بر دل ما رهنمایی راکه بنماید به ما خوشتر ازین گلزار، جایی را
به صورت تو بتی کمتر آفریده خداترا کشیده و دست از قلم کشیده خدا
تا چند دیر و کعبه، مخوان این فسانه راهمچون کمان حلقه، یکی کن دو خانه را
ای ز چشمت خفته در چشم غزالان نازهابسته رفتار خوشت از کبک، چشم بازها
ای ز مژگانت مرا چون خوشه در دل تیرهابر سرم چون برگ بید از غمزه ات شمشیرها
سخن بست از لبم احرام طوف کعبهٔ دلهاتماشا کن در او چون کاروان کعبه محملها
شراب نقل نخواهد، بگیر ساغر راکه احتیاج شکر نیست شیر مادر را
به راه عشق خطر نیست بینوایان راگل است هر سر خاری برهنه پایان را
مزن به خون من ای پر عتاب، استغناکه می پرست نزد بر شراب، استغنا
پیری نشد خزان گل شاخسار ماموی سفید ماست چو عنبر بهار ما
محبت از دل ما شُسته نقش کینهخواهی رازیارت میکند چون کعبه برق ما سیاهی را
در آشوب جهان، کشتی پر از صهباست مستان رادریغا نوح کو، تا بنگرد سامان طوفان را
یک شب از بخت زبون شمعی نشد همدوش مابرنخیزد صبح جز خمیازه از آغوش ما
ای خامه حرف زن که پس از ما کلام ماشاید به اهل راز رساند سلام ما
تجلی بر نمی تابی، ز بی تابی چه سود اینجاکه موسی هم تمنا کرد و خود را آزمود اینجا