دفتر شعر
۹۴۸ شعر در این دفتر
برنمی خیزد نوای بلبلی از گلشنیدود آهی نیست از دیوانه ای در گلخنی
ای کاش زخم سینه ی ما واکند کسیشاید ترحمی به دل ما کند کسی
خوش بود گر ز سر هر هوسی برخیزیزین گلستان به سراغ قفسی برخیزی
دلم را این چمن زندان دلگیر است پنداریصدای بلبلان، آواز زنجیر است پنداری
به روی جوهر ذاتی چه پرده می پوشیچو هست حرف بلندت، مگو به سر گوشی
دلم چون لاله افروزد ز داغیشود روشن، چراغی از چراغی
در کوی عشق نیست ز اهل وفا کسیهرگز نمی شود به کسی آشنا کسی
آهم به درون دل ز تنگیپیچیده به هم، چو موی زنگی
چیست دانی داغ دل، جام شراب زندگیعشق عالمسوز، تیغ آفتاب زندگی
صورت پذیر نیست ز ما کار زندگیباشیم چند صورت دیوار زندگی؟
تو آن گلی که ز چشم و دلم چمن داریز آب و آینه، چون عکس، پیرهن داری
ساقی ار خواهی کنی احباب را گردآوریهمچو ساغر کن شراب ناب را گردآوری