دفتر شعر
۴۹ شعر در این دفتر
ای سواد هند از کلکت نگارستان چینکار و بار ملک هرگز این سر و سامان نداشت
ای به دست تو قلم گشته کلید در فیضای که از جود تو همت به جهان کامرواست
ای شکنج آستینت موج دریابار جودای سپهر پیر را ذات تو فرزند خلف
یکی پیالهٔ چینی برای خوردن آببداد خواجه مرا از صفات نیکویش
صاحبا! سرورا! خداوندا!ای که خلقت چو روی تو نیکوست
برهمن دختری دیدم به دیریکه بت در سجده ی او سر نهاده
ای آفتاب مشرق دین کز فروغ صدقروی تو همچو صبح، دم از نور میزند
یک شبی هنگام برگردیدن از طوف نجفره غلط کرده، رهم بر طرفه صحرایی فتاد
ای سروری که بر در دولتسرای توهرکس که رو نهاد به دلخواه می رود
در زمان خلافت شه دینسایه ی کردگار، شاه جهان
این نگارین خانه را دیوار و در آیینه استطاق او چون بال طاووس است و پر آیینه است
ای خجسته بنا، ز رونق توچشم بد دور، چشم ایامی
بهار گل دولت اسلام خانکه دارد ازو این چمن آب و تاب
در اقلیم معنی سلیم آن مسیحمکه نطقم زند دم ز معجزنمایی
شکر کز خواجه گرفتم طلب خویش سلیممرد عاقل زر خود را به چنین کس ندهد
آه ازین دمل که شد از سینهٔ من آشکارخون چو پیکان میچکد از غنچهٔ پستان مرا
منزل اهل سخن، ملا وفا کز شرم اولفظ را معنی به روی خویش برقع میکند
ای آن که عیبجویی من پیشه کردهایمن خود حکایت از چه و چونت نمیکنم
کام بخشا! ز تو شد خربزه ای لطف مراهمچو حوران بهشتی خوش و پاکیزه سرشت
بس که میترسم میان ما و اودر حساب دوستی افتد غلط،
سرورا! بحر کفا! ای که ز خاک در توهر غباری سوی خورشید برد عشق بلند
زان دشمن نزدیک که دورش نتوان کردناچار گزیری نبود همنفسی را
فراوان تاجداران را که از مرگز ملک و مملکت شد دست کوتاه
درین دریا که از آشوب طوفاننرفته موجش از گرداب بیرون