دفتر شعر
۴۹ شعر در این دفتر
ای سحاب حدیقه ی احساناز تو در خوشاب می خواهم
امینا طوطی بلبل ترانهکه باشد بر زبان ها گفتگویش
خواجه بشنو حدیث راست ز منهست مستوره ای ترا به حرم
ای که خورشید چو آیینه ز خجلت رو ساختخامه چون پرده گشا گشت خیالات ترا
هرچه شاهان عصر ما دیدندجانب مخزنش روانه کنند
هر که نخل بلند طبع مرادید، از اقتضای طالع پست،
چو سامان عشرت مهیا شودشراب آن زمان گر بنوشی رواست
چو سرنوشت کسی گشت در جهان کاریعلاج نیست بجز رفتن از پی آنش
در مجلس وصل یار ای دلتا کی گویی ره سخن نیست
ای گلبن باغ حسن، آخرگل ها ز برای خود گشادی
با هرکه نشنید نفسی، خواجه حسن رااز گاو و ز گوساله ی خود، گفت و شنید است
امشب شده دلبری دچارمکز وی به اجل مرا پناه است
چشم بد دور، خواجه را پسری ستکه همه زیرکی و ادراک است
هست کارم به مجلسی که دروحرف با لب چو خنده بیگانه ست
کاتبی دارم که چون بر دست گیرد خامه راهر سخن را دخل بیجایی کند موی دماغ
ای آن که به مدح تو ز من آنچه سزا بودراضی نشدم تا همه را ذکر نکردم
کار با جمعی مرا افتاده در بحث سخنبی سر و پا جمله همچون ساکنان بادیه
سلیم اعدای تو حیوان چندندبه ایشان ترک هر بیش و کمی کن
صاحب مال و جاه را ز جهانآفتی نیست تا بود زنده
هرچند که تاجریم ای غیرما هر دو درین فسرده بازار
خواجه از بس ممسک و رذل و خسیس افتاده استگر شکست عمر بیند، از شکست نان به است
شب خرد دید سربرهنه مراگفت ای از تو پشت معنی راست
صاحبا! مقصود صاحب دولتان از پرده دارغیر ازین نبود که او مانع شود بیگانه را
بی سواری در سواد هند بودن مشکل استاسب من مرد و دلم در اضطراب افتاده است