دفتر شعر
۱۰۹۷ شعر در این دفتر
این چه بیداد است ای شمشاد قامت میکنیدر شکرخندی نهان شور قیامت میکنی
به قصد کشتنم افراخت قد خورشید سیماییقیامت راست شد برخاست از جا سرو بالایی
فسونسازی که دل را میبرد نیرنگش از شوخیگریبان چاک ساز برگ گل را رنگش از شوخی
هر قطرهٔ اشکم ز پی دیدن چشمیچون غنچهٔ نرگس بود آبستن چشمی
چو شبنم به که فارغ از امید بال و پر باشیبه دامان نگاه آویزی و صاحب نظر باشی
از پای فکنده است مرا محنت و غم، های!برگیر ز خاک رهم ای دست کرم، های!
جبین را صندل اندود از چه ای ابرو کمان کردی؟چرا در صبح کاذب صبح صادق را نهان کردی؟
نصرت ده حبیب خدا مرتضی علییکرنگ خواجهٔ دو سرا مرتضی علی
به دنیا پشت پا زن تا شه روی زمین باشیوز آن دل کز جهانش کنده ای صاحب نگین باشی
مستور گشت رویش زیر نقاب نیمیگویی که منکسف شد از آفتاب نیمی
اگر از دیدن عیب خلایق چشم میپوشیهمانا در پی کتمان عیب خویش میکوشی
موسم مستی است ایام بهاران های هایفصل گل را مغتنم دانید یاران های های
اگر چشمی به زیر افکنده باشیچو خورشید برین تابنده باشی
مقصد ظاهرپرستان است و اهل دل یکیراه گو بسیار باشد، هست چون منزل یکی
تا که تو بر خویشتن سوار نباشیغازی میدان کارزار نباشی
اگر محاسبه روز حشر در نظر آریدر این دو روزه حیات اینقدر به خود نسپاری
چو شمع بزم حسن روستاییرود آخر به چشم از خودنمایی
به ششدر کار خود از شش جهت انداختی رفتیدلت را مهرهٔ بازیچه کردی باختی رفتی
الهی ره نما سوی خود این مدهوش غافل راز دردت جامه زیب داغ چون طاووس کن دل را
درونم بیتو شد دریای خون از شوق دیدنهاحبابش داغهای سینه، موجش دل تپیدنها
چنان به پیش فلک نالم از غمت شبهاکه خون دل میچکد از دیدههای کوکبها
ساخت عکس عارضت رشک بهار آیینه راتا تو ره دادی بیفزود اعتبار آیینه را
چنان پرورده آغوش نزاکت در کنار او راکه سنگینی کند پیراهن بوی بهار او را
ای به قربان تو گردند کمان ابروهاگردش چشم تو تعلیم رم آهوها