دفتر شعر
۱۰۹۷ شعر در این دفتر
دل دیوانهٔ عشق تو از هر قطرهٔ خونیکند در دشت وسعت مشربی ایجاد مجنونی
چند دل را به جهان گذران شاد کنی؟خانه بر رهگذر سیل چه بنیاد کنی؟
خوش آن رندی که مینا را به ساغر می کند خالیدلی از غصهٔ چرخ ستمگر می کند خالی
شوی ز خویش چو بیگانه یار خود باشیگر از میانه روی در کنار خود باشی
ز چشمت سرمه گرد وحشت آهوست پنداریبه لعلت سبز حسن مطلع ابروست پنداری
جز تو روشن نبود دیدهٔ بیخواب کسیبی تو آرام ندارد دل بیتاب کسی
اگر تن را نه در اول ز بالیدن نگهداریچو ماه آخر چسان از رنج کاهیدن نگهداری
کشید شور جنونم سوی بیابانیکه نه فلک بودش گرد طرف دامانی
دولت اگر ز پهلوی خست هوس کنیاندیشهٔ شکار هما با مگس کنی
در تعب باشد روانت تا گرفتار تنیآمد و رفت نفس تا هست در جان کندنی
از رعونت تا به کی سرو پا در گل شویغنچه شو یک چند تا خلوت نشین دل شوی
عقدهٔ دل واکند زلف گرهگیر کسیبسته ام خود را به پیچ و تاب زنجیر کسی
دل می بردم غنچهٔ خندان تو جتیجان می دهم خندهٔ پنهان تو جتی
از چه رو بی وجه با ما اینقدر بیگانگیچون کند تنها دلم با اینقدر بیگانگی
تا دور ز رخ نقاب کردیخون در دل آفتاب کردی
به چشمم موج می دور از تو شمشیر است پنداریتبسم بر لب گل خندهٔ شیر است پنداری
از هر که گشت محو تو مستور نیستیوز هر که بست دل برخت دور نیستی