دفتر شعر
۱۰۹۷ شعر در این دفتر
دوش بر قلب دل غم زده غافل زده ایبس شبیخون ز رخ و زلف که در دل زده ای
آه که امشب چهها با دل ما کردهایبر در مستی زده باز چهها کردهای
ای دل از فیض محبت چه بسامان شده ایعشقت آن مایه نیفشرد که عمان شده ای
عید من باشد گرفتاری به یار تازه ایبشکفد گل گل دلم از خار خار تازه ای
منظور دیده ها نه ای و نور دیده ایدر عالمی و پای ز عالم کشیده ای
باز از تغافلی صف پیمان شکسته ایطرف کلاه ناز بسامان شکسته ای
از برم دل می برد هر دم به رنگ تازه ایدلبر نازک نهالی، شوخ و شنگ تازه ای
تو جنگجو چقدر جور آشنا که نه ایتو بیوفا چقدر مایل جفا که نه ای
خیال تندخویی با دلم سر میکند بازیکه از شوخی به جای گل به اخگر میکند بازی
ز بس با خویش بردم آرزوی سرمه سا چشمیز خاکم هممچو نرگس سرزند هر سبزه با چشمی
چون بی تو چارهٔ دل محزون کند کسیخون می چکد ز قطع نظر چون کند کسی
نهانی در حجاب زندگانیبرون آی از نقاب زندگانی
می افزود چراغ زندگانیبود آبی به باغ زندگانی
تا مرا شد با تو ای گل پیرهن دلبستگیهست همچون غنچه ام با خویشتن دلبستگی
دست ریزش ساقیا هرگز مباد از ما کشیما ز شاگردان گردابیم در دریاکشی
ز زنجیری که عشق انداخت بر پای من ای قمریفتاد آخر ترا هم حلقهای بر گردن ای قمری
گشاید بر رخت درهای فیض از یمن هشیاریکلید قفل چشم بسته نبود غیر بیداری
ای من فدای نام تو یا مرتضی علیمن بندهٔ غلام تو یا مرتضی علی
سر کویی بود عشرتگه ما یا گلستانیبهشت ماست در هر جا که باشد روی خندانی
ز هجرت پیکرم خواب فراموش است پنداریوجودم نالهٔ لبهای خاموش است پنداری
چه خواهد شد دمی با غنچه همآواز اگر باشیز خاموشی به افلاطون دل، دمساز اگر باشی
خود را چو زخود جدا بیابیشاید که نشان ما بیابی
زاهد از خشکی است کز مینا کند پهلو تهیساحل لب تشنه از دریا کند پهلو تهی
تا قیامت در شکنج دام زلف دلبریمی تپیدم کاشکی می داشتم بال و پری