دفتر شعر
۱۰۹۷ شعر در این دفتر
کی کنم سودا به نقد جان و دل کالای آهنیست غیر از صورت او نقش بر دیبای آه
در گلویم بیتو هردم آب میگردد گرهآرزوها در دل بیتاب میگردد گره
کو بهاران تا برآید از کمین ابر سیاهاین قلمرو را کشد زیر نگین ابر سیاه
گشته بی لعل تو خم در دل میخانه گرهشده هر قطرهٔ می بر لب پیمانه گره
از حیا تا رنگ رخسارت به پرواز آمدهبر هوا خیل پری در جلوهٔ ناز آمده
بسکه در شادی و غم با خلق یک رنگ است کوهبا نوای مطرب و شیون هم آهنگ است کوه
زفیض فکر شب ها چون به دور شمع، پروانهبه گرد خاطرم گردند معنی های بیگانه
سال سال از من نمی رسی چه جای ماه ماهداد داد از درد حرمان وز تغافل آه آه
به جام لاله می رنگ تا بود در کوهبنوش می به دف و چنگ تا بود در کوه
برنتابد دیدهٔ خونین ما بار نگاهزان سبب با چشم دل باشیم در کار نگاه
رفتیم ز بس با دل پر شور در این راهشد نقش قدم خانهٔ زنبور در این راه
می کشد عکس ترا پر تنگ در بر آینهبی حیا بی آبرو بی شرم کافر آینه
زان چشم مست کار صبوحی کند نگاهدر هر رگم چو شمع از آن می دود نگاه
به زر نگین صفت از بس دل تو بند شدهچو سکه نام تو از روی زر بلند شده
در دلم از گریه دایم سخت تر گردد گرهمی شود محکم تر از اول چو تر گردد گره
ز اشک آخر به دل فیضی رسد آهسته آهستهچو آب جو که در گلها دود آهسته آهسته
غنچه بی جلوهٔ دیدار تو دل تنگ شدهدید تا روی تو آیینه به صد رنگ شده
الهی در ره فقرم شکوه پادشاهی دهسرم را از خم تسلیم فر کج کلاهی ده
نور عرفان در دل صافی ضمیران برده راهمطلع خورشید زیبد در بیاض صبحگاه
پرتو افکن گشت رخسار تو تا در آینهمضطرب چون مهر تابان شد صفا در آینه
کردم از لخت جگر طرح زبان تازه ایریختم از خون دل رنگ بیان تازه ای
گشتم اسیر نوگل بلبل ندیده ایاز گرد راه بی خبریها رسیده ای
دل چیست واله نگه ترک زاده ایاز حلقه های چشم به دام اوفتاده ای
صورت حالش دگرگون شد ز گل رخسارهایکار دارد با دل مومینم آتشپارهای