دفتر شعر
۱۰۹۷ شعر در این دفتر
ساقیا رحمی بر احوال من افتاده کناینکه خونم می کنی در دل به جامم باده کن
حیف باشد واله دنیای دون پرور شدنقطره در حبس ابد مانده است از گوهر شدن
خداوندا دل وارسته از دنیا کرامت کنبه سویت افتقار از غیرت استغنا کرامت کن
به خود بست آنکه ز آب و تاب خود چون گوهر غلتانبود سرگشتهٔ گرداب خود چون گوهر غلتان
چشم بد دور آفتاب می نماید بر زمینهر کجا نقش کف پای تو افتد بر زمین
پرند بوی گل پیراهن اوهوای صبح گرد دامن او
ریخت مژگانت که ویرانی بود آباد ازویک بغل چاکم به رنگ غنچه در دل داد ازو
گلستان بیبر رویی به زندان میزند پهلوگل از هر خنده بر چاک گریبان میزند پهلو
بسکه نرم و صاف باشد سربسر اعضای اوهمچو کفش افتد برون رنگ حنا از پای او
جواب ناله ام را کی دهد چشم سیاه اوکه سنگ سرمه باشد کوه تمکین نگاه او
نیست آسان چارهٔ دیوانهٔ گیسوی اودر دهان مار باشد مهرهٔ بازوی او
بس که سنگینم ز بار غم به راه جستوجوهمچو سوزن میروم در نقش پای خود فرو
صحبت بی نفاق یاران کوگل بی خار این گلستان کو
نه همین پیچد به خود از شوق رویت موی تونعل در آتش بود بر روی تو ابروی تو
حسن از تاب و تب است از شعلهٔ دیدار اورنگ را آتش به جان افتاده از رخسار او
صفا دارد ز بس اندام سیمین سمین اوبریزد سیل آب گوهر از کوه سرین او
دمیده همچو مهر از مشرق خوبی جمال اوکشیده سر ز آب جوی چاک دل نهال او
آنکه شور صد قیامت بود با خلخال اوهمچو نقش پا دلم افتاده از دنبال او
ای شوخ قوشجی که ز بیداد خوی تواغری دویده باز نگاهم به سوی تو
چه کنم با صف مژگان بلا پرور اورگ جان می زند از خیره سری نشتر او
در سحرخیزی به ارباب سعادت یار شوآسمان گردآور فیض است هان بیدار شو
مستغنی از می آیم ز جان نگاه اوما را بس است کاسهٔ چشم سیاه او
چون سر راه تو گیرم دادخواه از دست توگویی این نالش ز دست کیست آه از دست تو
ترا دو ابروی پیوسته بر جبین شکفتهبود چو مطلع برجسته در زمین شکفته