دفتر شعر
۱۰۹۷ شعر در این دفتر
برون آی از نقاب و مشهدم را رشک ایمن کن!چراغی بر مزار کشتگان خویش روشن کن!
لرزد از جورت دل خلق خدا بر خویشتنظلم می داری روا ظالم چرا بر خویشتن
از آن دو لب چه گل کام می توان چیدنکه بوسه ای به صد ابرام می توان چیدن
چون شمع برافروختی از باده کشیدنگلها بتوان زآتش رخسار تو چیدن
چون نهد عارف به پر از خلوت دل پا برون؟کی به جریان می رود از خویشتن دریا برون؟
تا خزان آمد گل کامی نچیدیم از چمنغنچه تا نشکفت روی دل ندیدیم از چمن
دل آگاه آزاد است از اندیشهٔ مردنچراغ طور عرفان را نباشد بیم افسردن
به سعی در طلبش راه جستجو سر کنمی دگر ز گداز نفس به ساغر کن
از عاشقان چه گویم و صبر و توانشانخندان بود چو لاله دل خونفشانشان
تا نهاد آن آفتاب شعله خو پا در چمنهمچو بوی گل ز هم پاشید دلها در چمن
ساز شد در پردهٔ خاموشی آخر جنگ منبا صدای دل طپیدن شد بلند آهنگ من
بوسی ز کنج لعل لبش انتخاب کنخود را به آن نگار مصاحب شراب کن
انکسار مرا تماشا کناعتبار مرا تماشا کن
غیر را امشب کباب از اختلاط یار کنباده بستان از کفش در کاسهٔ اغیار کن
ساقی بیار باده و عیشم به کام کنزین بیش خون مکن به دلم می به جام کن
امروز چون توان به مدارا گریستنباید چو ابر دجله و دریا گریستن
چراغ دودهٔ مجد و علا امام حسینفروغ دیدهٔ شیر خدا امام حسین
شعلهٔ حسن ز تو سینهٔ سوزان از منلب خندان ز تو و دیدهٔ گریان از من
شد بهار و گشت عالم گلستان، ما همچنانکرد گل از خاک اسرار نهان، ما همچنان
چو گل شکفت دگر توبه اختیار مکنبگیر ساغر و خون در دل بهار مکن
چنان یکباره ترک تیغ باز من برید از منکز آن قطع نظر خونابهٔ حسرت چکید از من
شد خیال رویش از بس آشنای چشم منصفحهٔ تصویر گشته پرده های چشم من
عجب ز غنچه به آن لعل همسری کردنبه این دهن به لب او برابری کردن
شمعی که مرا روشنی جان تن است آنزینت ده هر محفل و هر انجمن است آن