دفتر شعر
۱۰۹۷ شعر در این دفتر
آنچه در حق گلستان می کند فصل خزانبیش از این با عندلیبان می کند فصل خزان
تو و نامهربانی و به قصد ما میان بستنمن و از جان و دل، دل بر خدنگ جانستان بستن
نخواهد کرد گردون بعد از این آهنگ جنگ منکه باشد کوکبش بر پیکر آثار خدنگ من
گر چنین در ضعف دایم بگذرد احوال منمو برآرد دیدهٔ آیینه از تمثال من
کام دل از لب شکرشکنی شیرین کنوصف آن تنگ شکرگو سخنی شیرین کن
در دیار همتم فرش است گوهر بر زمینافکند یاقوت را دستم چو اخگر بر زمین
بر لب منه پیالهٔ سرشار بیش ازیندامن مزن بر آتش رخسار بیش ازین
تو و مستی و ناز و عشوه و مغرور خود بودنمن و بی طاقتی و راه صحرا و نیاسودن
چو رو از برقع آن رشک قمر می آورد بیرونبه چشم مردمک چون مور پر می آورد بیرون
آشفته زلف را ز صبا میکنی، مکن!ما را اسیر دام بلا میکنی، مکن!
بی سخن نیست ترا یک سر مو بیش دهنمو شکاف است زبان تو چو آیی به سخن
کی کمال مرد بدخو بر کسی گردد عیانگشته در دیوار پشت چین پیشانی نهان
چون شمیم غنچه آیی گر ز قید دل برونسیر عالم می کنی نارفته از منزل برون
خضر نتوانست نرد عشق آسان باختنباید اول در قمار عاشقی جان باختن
ز پهلوی ریاضت کسب انوار سعادت کندلت را از گداز تن حباب بحر رحمت کن
پنهان تراست ساعد سیمین در آستینیا جا گرفته دستهٔ نسرین در آستین
ز خویشتن نفسی گر نهی قدم بیرونهمان بود که بتی آری از حرم بیرون
کرده تا از گرمی خویت حکایت سر زبانشعله می رقصد بهرنگ شمع بزمم بر زبان
غازه از عکس رخت بر چهرهٔ گلشن مزنبیش از این بر آتش مرغ چمن دامن مزن
از نسیم صبحگاهی کرده در بر پیرهنبرنتابد یوسف بوی ترا هر پیرهن
نیست جای پانهادن بر زمینپرگل است امروز سرتاسر زمین
در خرام آمد چو آن مشکین سلاسل بر زمیننقش پا در اضطراب افتاد چون دل بر زمین
ساعد او می زند بر شمع کافور آستیندست حسنش می فشاند بر رخ حور آستین
خوبرو بسیار از کشمیر می آید برونگل بسی زین خاک دامنگیر می آید برون