دفتر شعر
۱۰۹۷ شعر در این دفتر
گل دیدار ترا چون پی چیدن رفتمشبنم آسا همه تن دیده به دیدن رفتم
چون آینه بر روی تو مدهوش نگاهمبیخود شدهٔ ساغر سر جوش نگاهم
دل پراضطرابی؛ دست و پا گم کردهای دارمسری؛ با کافری راه خدا گم کردهای دارم
در چمن با درد عشقت گر دمی منزل کنمبرگ برگ غنچه ها را لخت لخت دل کنم
خاک راه آن سیه مستم به هنگام خرامتا مگر سرو روانش را به خود مایل کنم
سبز در خون جگر شد ریشهٔ اندیشه امناخن شیر است برگ بیشهٔ اندیشه ام
خموشم ارچه به ظاهر ولی پر از سخنمترنج جلد کتابست داغها به تنم
مرا بس بود روز دیوان عامنبی و وصی نبی والسلام
شدم پیر و همان مغلوب نفس غفلت آیینمهمان همچون شرر در خاره مست خواب سنگینم
طاقتم طاقست یاران! یار می خواهد دلمیار می خواهد دلم، بسیار می خواهد دلم
به هیچ کس نرسیده است سود ازین مردمبه غیر درد که بر دل فزود ازین مردم
زخنده ساغر بر لب رسیده ای دارمزگریه بادهٔ ناب چکیده ای دارم
خود را به تو بی راحله رفتم برسانمچون گرد پی قافله رفتم برسانم
تنها همین ز چشم نه گوهر فکنده ایمیاقوت را ز دست چو اخگر فکنده ایم
رسته از قید مذاهب دست در مولا زدیمراه ها مسدود چون دیدیم بر دریا زدیم
ز لعل او دلی شوریده دارمکبابی در نمک خوابیده دارم
از سکوت افشای اسرار نهانی کرده ایمعرض حالی با زبان بی زبانی کرده ایم
عذار لعلگون خوب است از خوبان به هم سودنبه انداز گزیدنها لب و دندان به هم سودن
زین بیش جور با دل خونین ما مکنبا ما جفا مکن، مکن ای بیوفا مکن
بی جان بود قدح شب آدینه بر زمینمالد ز تشنگی بط می سینه بر زمین
شب پا نهد چو مست می ناب بر زمینریزد ز نقش پا گل مهتاب بر زمین
جهان را محتسب، چندی به کام می پرستان کن!ز می خمخانه ها را رشک کهسار بدخشان کن!
چو یافت لذت بیداد خنجر مژگاندلم چو دیده بیاسود در بر مژگان
چه می شود؟ نفسی در کنار ما بنشین!به این شتاب کجا می روی؟ بیا بنشین!