دفتر شعر
۴۷ شعر در این دفتر
همچو بوی غنچهٔ بگزینی شبی کز انزوامیروی از حرص پیش از صبح دنبال مسا
آه تا کی طاقت آرد درد حرمان تراآسمان دور و زمین سخت و فغانم نارسا
کسی ندیده ندامت ز تارک دنیاگزیدنی نبود پشت دست استغنا
تن داد هر آن کو زغمت سوز و الم راچون شمع درین راه ز سر ساخت قدم را
در بلند و پست دنیای اسیر انقلابزورق عمرت تباهی گشته در موج سراب
اکنون که ز پیریم به عینک سر و کار استپیوسته دو چشمم به تماشای تو چار است
آن کسوت نازک که بر اندام تو بار استچون نکهت گل دست در آغوش بهار است
رنگین شده سرتاسر عالم ز بهار استتا خار گل امروز به رنگ گل خار است
چون لخت جگر بر مژهٔ عاشق زار استهر برگ که پاشیده ز گل بر سر خار است
ز دامنی که دم صبح بر جهان افشاندجهان فیض بر این تیره خاکدان افشاند
خوبی تن ز فیض جان باشدرونق خانه، میهمان باشد
به حمدالله زبان نکته سنجم گوهر افشان شدامیرالمومنین شاه ولایت را ثناخوان شد
اشکم نه بی تو از مژهٔ تر فرو چکدکز ابر تیره خرمن اخگر فروچکد
زجوش سبزه و گل کرده ابر فصل بهاربساط مخمل گدوز پهن در گلزار
هزار شکر که سرمستم از شراب طهوربری است شیشه ام از خاره و می ام از انگور
ز همتم نبود احتیاج با گوهرکه آبله است به کف چون صدف مرا گوهر
ز ابروی تو تفاوت بسی است تا شمشیرکجا مهابت موج بلا، کجا شمشیر؟
شده است چشم تو همدست زلف در تسخیردو حلقهٔ دگر افزوده ای بر این زنجیر
بی خرد را نبود بهره ز ارباب هنرقیمت رشته به بالا نرود از گوهر
در فصل دی شده است به زور سنان برفروی زمین مسخر صاحبقران برف
فصل آن شد که بی سیر جهان پیرفلکپیش چشم از مه و خورشید گذارد عینک
چون بلرزند ز بیعت چه زمین و چه فلکگردد از ماه جدا نور و ز ماهی پولک
در برم حیرت روی تو ز بس دارد تنگمانده تار نگهم خشک بسان رگ سنگ
شده است بسکه گزیدم ز زشتی اعمالچو شانه در کفم انگشتها خلال خلال