دفتر شعر
۴۷ شعر در این دفتر
راز پنهان غنچه را کرد از لب اظهار گلاز در و دیوار گلشن می کند اسرار گل
ای ترا پروانه شد بر آتش رخسار گلبال افشان بر گل روی تو بلبل وار گل
ندیدم خویش را تا جلوهٔ حسن ترا دیدمگشودم تا برویت دیده همچون شمع کاهیدم
«هر کس ز فلک به فضل فایق باشدشاید که به بندگیش لایق باشد
به خاک درگه او تا جبین آرزو سودمبه گوناگون نتایج بارور شد نخل امیدم
بود به نور ریاضت همیشه دل روشنکه از گداز تن است این چراغ را روغن
تا تواند شد نشان تیر آن ابرو کمانحلقه های چشم آهو شد چو زهگیر استخوان
چون فتد سودای طوفش در سر روحانیانمایه می بازد زمین از چرخ گرد کاروان
شد زبانم مدح سنج سرور دنیا و دینشافع محشر شه مردان امیرالمؤمنین
گشودن می توانستی گره از کار اگر ناخننبودی لاله سانم عقده ای در زیر هر ناخن
فشرده سایهٔ مژگان بر آن گلبرگ تر ناخنچو آن موری که محکم کرده در تنگ شکر ناخن
نوبهار دردم و داغت گل سودای منصد چو مجنونند پی گم کردهٔ صحرای من
بسکه شد لبریز مهر مصطفی اعضای منهمچو گلبن غرق گل گردید سرتا پای من
ای فدای مرقد پاک تو سر تا پای منیا علی مولای من مولای من مولای من
نیافت سوز من از چرب نرمیت تسکینفزاید آتش سودای شمع را تدهین
چو خاستی پی رفتن زجا، کدام زمینکه از سرشک دو چشمم نگشته آب نشین؟
مرا چه حد ثنا لااله الا اللهکجا من و تو کجا لااله الا الله
به سینه ام نفس از جوش غم نیابد راهچو لاله در دل خون گشته ام گره شد آه
هر کس که چو شبنم شده حیران جمیلیدر رفتنش از خویش چه حاجت به دلیلی
ای که رنگ جلوه در گلزار امکان ریختیدر خور طاقت به هر دل صاف عرفان ریختی
ای که صاف مغفرت در جام عصیان ریختیدر فضای دل ز مهرت رنگ ایمان ریختی
زفیض گلشن دیدار و جوش حیرانینگه به دیده مرا یوسف است زندانی
تنگ عیشم دارد از بس دور چرخ چنبریچون شمیم غنچه ام در دام بی بال و پری