دفتر شعر
۱۸۴ شعر در این دفتر
بنمود بمن یار میان، یعنی هیچدر پاش فگندم دل و جان، یعنی هیچ
دل بندهٔ بند سنبل پست تو باد!جان شیفتهٔ دو نرگس مست تو باد!
صد را، رخت از هیچ الم زرد مباد!بر روی تو از هیچ غمی گرد مباد!
شمع از دل سوزنده خبر خواهد دادوین آتش اندرون به در خواهد داد
گل را، که صبا، مرغصفت بال گشادگفتی که: منجم ورق فال گشاد
خورشید که خاک ازو چو زر میگردداز شوق رخ تو دربهدر میگردد
بر نطع تو اسب شیرکاری گرددفرزین تو پیل کارزاری گردد
شطرنج تو ما را به شط رنج سپردلجلاج لجاج با تو نتواند برد
هر کس که ز کبر و عجب باری دارداز عالم معرفت کناری دارد
دستارچه حسنی و جمالی داردوز نقش و نگار خط و خالی دارد
آن مه، که ز شعر زلف ذیلی داردهمچون دل من شیفته خیلی دارد
ای ماه، غمت جامهٔ دل در خون بردنادیده ترا رخت دل ما چون برد؟
گل گفت: مهل، که باد بویم ببردچون خاک به هر برزن و کویم ببرد
گل شرم چمن به هیچ رویی نبرداز لاله خجالت سر مویی نبرد
ما پرتو جوهر روانیم و خردنی نی، که به ذات محض جانیم و خرد
خالت که به شیوه کار ده گیسو کردعیش از دل غمدیده من یکسو کرد
زلف تو، که صد سینه ز دل خالی کردبر قامت همچون الفت دالی کرد
در باغ شدی، سرو سر افشانی کردسنبل ز نسیم تو پریشانی کرد
بر ما ستم او چه گذرها که نکرد؟در دل غم عشقش چه اثرها که نکرد؟
خالی که رخ تو آشکارش پروردلعل تو به نوش خوش گوارش پرورد
گل بار دگر لاف صفا خواهد زددر عهد رخت دم از وفا خواهد زد
خال زنخت تیر گناه اندازدرخت دل عاشقان به راه اندازد
کی ماه به حسن چون تو والا باشد؟یا چون سخنت لل لالا باشد؟
مشنو تو که: گل بیسر خاری باشدیا بادهٔ حسن بیخماری باشد