دفتر شعر
۱۸۴ شعر در این دفتر
تا با خودی، ای خواجه، خدا چون گردی؟بیگانه سرشتی آشنا چون گردی؟
اقبال سعادت به ازینت بودیگر لذت علم و درد دینت بودی
یارا، گر از آن شربت شافی دارییاری دو سه هوشمند کافی داری
آن زلف،که دارد از تو برخورداریمانندهٔ میغست که بر خورداری
گه وسمه بر ابروی سیاه اندازیگه زلف بر آن روی چو ماه اندازی
ترسم رسد از من به تو آهی روزیزیرا که نمیکنی نگاهی روزی
تا کی به غم، ای دل، خوی حسرت ریزی؟زو جان نبری گر ز غمش نگریزی
ای خاک تو آب سبزه زار صافیتابوت تو سرو جویبار صافی
بد خلق مباش، کز خوشی و امانیپیکار مکن کار، که بر جا مانی
تا چند گریزم و به نازم خوانی؟من فاش گریزم و به رازم خوانی
صد سال سر خویشتن ار حلق کنیوندر تن خویش خرقهٔ دلق کنی
گر مرد رهی، تو چند بیراه روی؟اندر پی این منصب و این جاه روی؟
روزی به سرای وصل راهم ندهییک بوسه از آن روی چو ماهم ندهی
در صورت آدم ار فرشتست توییور آدمی از روح سرشتست تویی
دم با تو زنم، که یار دیرینه توییکم با تو زنم، که یار دیرینه تویی
گفتم که: لبت، گفت: شکر میگوییگفتم که: رخت، گفت: قمر میگویی