دفتر شعر
۱۸۴ شعر در این دفتر
هر دم لحد تنگ بگرید بر منوین خاک به صد رنگ بگرید بر من
ای مهر تو از جهان پذیرفتهٔ منمشتاق تو این دیدهٔ ناخفتهٔ من
روی من و خاک سر کویت پس ازینحلق من و حلقهای مویت پس ازین
ای شیخ، گران جان چو تنندی منشینزین آب روان بگیر پندی، منشین
ای خرمن ماه خوشهچین رخ توخوبی همه در زیر نگین رخ تو
دل کیست؟ که او طلب کند یاری تویا تن ندهد به محنت و خواری تو؟
ما را به سرای وصل خویش آری توبر ما ز لب لعل شکر باری تو
ای گشتهٔ تن من چو خیالی بیتوهجر تو مرا کرده به حالی بیتو
یک روز دیار یار بگذارم و روزین منزل غصه رخت بردارم و رو
خالی،که لبت همی بباراید ازوخالیست سیه که مشک میزاید ازو
گفتم: دلت ار با من شیداست بگوگفت: آنچه دلت ز وصل من خواست بگو
در زیر دو ابروی کژت پیوستهبا چشم تو آن سه خال در یک رسته
ای راه خلل ز چار قسمت بستهداننده ز روح نقش جسمت بسته
ای تن، دل خود به روی چون ماهش دهجانی داری، به لعل دلخواهش ده
ای چرخ ز مهر زیر میغت بردهگیتی به ستم اجل، به تیغت برده
ای خط تو گرد لاله وشم آوردهسیب زنخت آب ز یشم آورده
دایم ز قدت گلها راست همهدل ماندگیی چند که برجاست همه
یک شهر بجست و جوی آن دوست همهبگذشته ز مغز و در پی پوست همه
چون دوست نماند دل و جانیم همهچون تن برود روح و روانیم همه
ای لاف زنان را همه بویی ز تو نهحاصل به جز از گفتی و گویی ز تو نه
آب ار چه به هر گوشه کند جنبش و رایبر صحن سرایت به سر آمد، نه به پای
بر برگ گل آن سه خال کانداختهایهندو بچگانند و تو نشناختهای
آن درد، که با پای تو کرد آن چستیدر کشتن خصمت ننماید سستی
در عشق تو از سر بنهادم هستیزین پس من و شوریدگی و سرمستی