دفتر شعر
۱۸۴ شعر در این دفتر
ای کرده به خون دشمنان خارا لعلدر گوش سپر کرده فرمان تو نعل
ای ذکر تو بر زبان ساهی مشکلدرک تو ز فهم متناهی مشکل
امروز که گشت باغ رنگین از گلشد خاک چمن چو نافهٔ چین از گل
ای چشم تو کرده بر دلم مدغم غملعل تو جراحت دل و مرهم هم
بر گل چو نسیم سحری سود قدمپوشیده نقاب غنچه بربود بدم
از ژاله چو لاله راست لؤلؤ در کامبرخیز و به سوی گل و گلزار خرام
نی بیتو مرا قرار باشد یک دمنی سوی منت گذار باشد یک دم
روزی شکن از زلف چو دالت ببرمجانی بکنم، ز دل ملامت ببرم
دی باد صبا ز خاک بر داشت سرمآن نامه بیاورد و بر افراشت سرم
گفتا که: به شیوه آبرویت ریزموز باد ستیزه رنگ و بویت ریزم
خواهم که لب باده پرستت بوسمو آن عارض خوب و چشم مستت بوسم
گفتم که: مکش مرا به غم، گفت: به چشمزین بیش مکن جور و ستم، گفت: به چشم
هر شب ز غمت به خون بگرید چشممز اندازه و حد فزون بگرید چشمم
هر لحظه به آیین وفا رای کنمخواهم که سر اندر کف آن پای کنم
پیمانه بده، که مرد پیمانه منمدر دام زمانه مرغ این دانه منم
تا کی ستم سپهر جافی بینم؟وین دور مخالف منافی بینم؟
تا کی ز میان؟ کناره سویی گیریمبرخیز که راه جست و جویی گیریم
ما پرتو عکس نور مشکات توییمپروانهٔ شمع صفت و ذات توییم
روی تو ز حسن لافها زد به جهانلعل تو ز لطف طعنها زد در جان
ای قاعدهٔ تو مشک در مو بستنپای دل ما به بند گیسو بستن
پیش تو نشست و خاست نتوان کردنوز لعل تو باز خواست نتوان کردن
ای روی تو انگشت نمایی از حسنبالای چو سرو تو بلایی از حسن
ساقی، بده آن باده، زبانم بشکنوز باده خمار سر و جانم بشکن
نی از تو گذر به هیچ حالی ممکننی از تو به عمرها وصالی ممکن