دفتر شعر
۱۸۴ شعر در این دفتر
یاران، خرد خوار و خجل نیست پدیدآن رسم شناس آب و گل نیست پدید
ای ماه، ز پیوستن من عار مدارپیوسته مرا به هجر بیدار مدار
دشمن گرو وصل ز من برد آخراو گشت بزرگ و من شدم خرد آخر
ماهی، که بسوخت زهره چنگش بر سربگریست فلک با دل تنگش بر سر
دست به نگار تو مرا کشت دگرآه! ار نشود وصل توام پشت دگر
آن زلف چو نافهٔ تتاری بنگرو آن خط چو سبزهٔ بهاری بنگر
ای کرده مهندسانت از ساز سپهراز برج و ستاره گشته انباز سپهر
چون دوستی روی تو ورزم به نیازمگذار به دست دشمن دونم باز
کردند دگر نگاربندان از نازدر دست تو دستوانه از مشک طراز
گر جور کنی نیاورم دل ز تو بازور ناز کنی به جان پذیرم ز تو ناز
بس شب که به روز بردم، ای شمع طرازباشد که شبی روز کنم با تو به راز
رفتم بر آن شمع چگل مست امروزگفتم که: مرا با تو سری هست امروز
ای داده به بازی دل من، جان را نیزعهدم ز جفا شکسته، پیمان را نیز
در عالم کج نهاد پر پیچ و خمشیک چیز طلب میکنم از بیش و کمش
زلفی، که به ناز و درد سر داشتهایشبر دوش کشیدهای و برداشتهایش
تن خاک تو گشت، رحمتی بر خواریشدل جای تو شد به غم چرا میداریش؟
چشم ار چه به خون شد ز غم هجر تو غرقزین پس همه پیش تو به چشم آیم و فرق
خالی داری بر لب چون قند، از مشکخطی داری بر رخ دلبند، از مشک
اطراف چمن ز مشک بوییست به برگگلزار زمانه را نکوییست به برگ
ای بدر فلک گرفته از رای تو رنگلالای ترا ز بدر و از لل ننگ
کرد از دل صافی برت این آب درنگتا دست تو بوسد چو بدو یازی چنگ
من خاک درم، تو آفتابی، ای دلنشگفت که بر سرم بتابی، ای دل
دیگر ز شراب شوق مستی، ای دلو آن توبه که داشتی شکستی، ای دل
کم کن ز غمش فغان و مستی، ای دلوین بار بیفگن که شکستی، ای دل