دفتر شعر
۱۰۵ شعر در این دفتر
پندِ پدرانه، پیشِ اربابِ ذَکاتریاق آمد گرچه بود زهرنما
در بتکده و کعبه نباشد «جویا»مطلوب بهجز معرفتِ ذاتِ خدا
لعلی آخر چه بود آواخ تو راای کاش به بر کشیدمی آخ تو را
یارب چه شد آن دلبر دل سخت مراننواخت به وصل این دل صد لخت مرا
ای سید عالم بده انعام مرازیبای قبای صحت اندام مرا
تخمی است غمت بدل فشاندیم او راوز آب دو دیده بردماندیم او را
الله طلبیست کار اللهی راسیری نبود نعمت آگاهی را
تا چند ز معشوق بمانی به حجاباز خویش دمی برآی یعنی ز نقاب
خواهی که به دستت افتد آن دُر خوشابجویا به سوی بحر حقیقت بشتاب
در بزم چو نیست گفتگوها به صوابدر بستن لب دیده دلم فتح الباب
کم دیدن این چشم سیاهم بگداختآزرم تو ترک کج کلاهم بگداخت
گر عاقل و دیوانه و گر زاهد و مستباید همه را رخت ز دنیا بر بست
خود را هر کس ز راستیها آراستپیش ابنای دهر خار دلهاست
شاهنشاها کف تو بحرین عطاستتقوای تو زیب سلطنت نام خداست
بی کینه دلم به سینه از فضل خداستآئینه خاطرم نه محتاج جلاست
دنیاداری با علم به مردن عجب استفکر خواب و خیال خوردن عجب است
این سرو قد تو گلبن امید استخال سیهت مردم چشم دید است
هستی نخلی است مرتضایش ثمر استبیگانه ز حق هر که ازو بی خبر است
لاهور که دلبریش بسی عیار استاز شوخی طبع با که و مه یار است
نیرنگ ز بس زلف گرهگیر تر استدام و دانه ز خویش زنجیرتر است
بی نالهٔ زار کی دعا منظور استآه بی عجز از اثر بس دور است
انسان که ز جسم طوطیی در قفس استدر آمدن و رفتش الله بس است
داغت حتی ای شمع دلافروز خوش استمژگان توام خدنگ دلدوز خوش است
انسان یا ابله است یا بی باکستکاندر طلب دنیی دون چالاک است