دفتر شعر
۱۳۹۳ شعر در این دفتر
گر به بتخانه درآیی و موافق باشیبه که در قبله کنی روی و منافق باشی
بیا که میکُشدم درد آرزومندیطبیب درد منی در بمن چه میبندی
چو به تیغ کین ز خشمم بسر رکاب آییبخدا که پیش چشمم به از آفتاب آیی
خورشید صفت با همه کس مهر نماییچون تیغ زنی از سر کین سوی من آیی
بناوکی که مرا رخنه در درون کردیکدورتهمه عمر از دلم برون کردی
باشد ای دل همدمان دوست یار خود کنیتا به دام صحبتش روزی شکار خود کنی
ای حیرت صفات تو بند زبان ماانگشت حیرت است زبان در دهان ما
ای شکرخا کرده شُکرت طوطی گفتار ماشکر توست الحمدلله همچو طوطی کار ما
آنکه نور دیده سازد روی آتشناک راسرمه چشم ملائک ساخت مشتی خاک را
ای به خاطر صد غبار از رشک تو آیینه راکرده چاک از دست تو ماه منور سینه را
گر چون مسیح از لطف او بر اوج افلاکیم مایک ذره خاکیم از زمین آخر همان خاکیم ما
تا دیده ام بخواب شبی بوتراب راچشمم دگر بخواب ندیده است خواب را
تا روز حشر کم نشود سوز داغ ماهرگز به یُمن عشق نمیرد چراغ ما
از قبول دگران طبع ملول است مراور تو رد می کنیم عین قبول است مرا
کام از می لعلم مده کز می خمار آید مرامن عاشق درد توام درمان چه کار آید مرا
الا ای ساقی گلرخ که گشتی شمع محفلهاز غیرت عاشقان کشتی ز حسرت سوختی دلها
دل اگر کوه شود عاشق جانباز تو رابه فغان آید اگر بشنود آواز تو را
تا چند خشم و ناز و کین برخیز و باز از در درآعاشق کشی از سر بنه عاشقنواز از در درآ
دلا خراب مکن نقش بت پرستی راچو گرد باد فروپیچ گرد هستی را
بزلف اگر ببری جان بی قرار از مافدای یک سر موی تو صد هزار از ما
گر نامه بینامِ خوشت بوسد زبان خامه راآن رو سیاهی بس بود تا روز محشر نامه را
سجده بت گرچه باشد نامسلمانی مراچون کنم چون این نوشت ایزد به پیشانی مرا
خط چو مهر گیا تا نمودهای ما راهزار مهر و محبت فزودهای ما را
ما چنین بیخود اگر یار رسد بر سر ماکه خبر می دهد ار دل نتپد در بر ما؟