دفتر شعر
۱۳۹۳ شعر در این دفتر
روز ابر است و دهد ساقی جان ساغر ماسایه رحمت او کم نشود از سر ما
چند باشد چو مسیحا سر افلاک تو راخاک ره باش که گل بر دمد از خاک تو را
گر به فانوس خیال آیی چو شمع اغیار رادر سماع آرد رخت صد صورت دیوار را
ای داده زآستان خود آورارگی مرادر خاک ره نشانده به یکبارگی مرا
آتشین لعلی که همچون شمع جان سوزد مرابر زبان گر نام او آرم زبان سوزد مرا
تیره شد از توبه، ساقی طبع شورانگیز ماخشت خم بردار و بشکن شیشه پرهیز ما
به رخ تو مهجبینان حسدست یکبهیک راتو چه آدمی که باشد به تو رشک صد ملک را
این است نهان از نمک آن تازهجوان راکز هوش رود هر که تماشا کند آن را
دل زنده شوم چون نگرم سیمتنان راجان تازه کند دیدن بت برهمنان را
منه بخاک ره ای یوسف آن کف پا راقدم به دیده ما نه عزیز کن ما را
تا تو چو شمع میکنی تیز نظر به سوی ماتیزتر است هر نفس آتش آرزوی ما
کوثر کجا و لعل روانبخش او کجاسرچشمه حیات کجا آب جو کجا
ز عاشقان همه قصد جراحت است او راازین جراحت ما تا چه حاجت است او را
یک ره چو غنچه خندهزنان بین به سوی ماباشد که بشکفد گل دولت به روی ما
از که نالم که فغان از دل ریش است مراهر بلایی که بود از دل خویش است مرا
آتشرخی کز یاد او آهی ز جان خیزد مراچون شمع اگر نامش برم دود از زبان خیزد مرا
آن کعبهی جان سوی خود میخواند از یاری مراای گریه در خون جگر آلوده نگذاری مرا
بس که خطش سوخت از غم صددل نومید رادود دلها تیره کرد آیینه خورشید را
بهل حکایت شیرین به کوهکن ما راچراغ مرده چه پرتو دهد دل ما را
گر کند ابر کرم میل تن خاکی ماچه تفاوت کند آلودگی و پاکی ما
که ره دهد سوی آن سایه همای مرابه وصل او که رساند مگر خدای مرا
آه کز دست دل این سینه ریش است مراهر بلایی که بود از دل خویش است مرا
گر التفات بود شمع مجلس ما رابه کیمیای نظر زر کند مس ما را
از رقیبان تو صد خار جگر هست مرابه جز از درد تو صد درد دگر هست مرا