دفتر شعر
۱۳۹۳ شعر در این دفتر
عالم از سیل فنا گرچه خطرها داردهرکه در عالم مستی است چه پروا دارد
شوخی که خون من چو می ناب میخوردشاخ گلی است کز دل من آب میخورد
روز ازل که جز رقم کفر و دین نبودمارا بغیر حرف وفا بر جبین نبود
چو دل بوصل نهم جور یار نگذاردچو یار رحم کند روزگار نگذارد
چو گلت شکفت از می عرق از کناره سرزدز مهت شفق برآمد ز شفق ستاره سرزد
ای همنفسان دست ز ما باز گذاریدکار دل ما را بخدا باز گذارید
سگ آن طیب انفاسم که رشک مشک چین باشدنسیمی کز چنان گلزار خیزد اینچنین باشد
دل شکسته ما گنجی از وفا داردبخر شکسته ما را که سودها دارد
هر کدورت که نصیب من دلخسته شودچون بمیخانه روم پاک ز دل شسته شود
داغ پنهان دلم هر دیده مشکل بنگردتاچه صاحب دیده یی باشد که در دل بنگرد
تا پری را چون تو خواندم دوری از مردم کندلاجرم تعریف بیش از حد کسان را گم کند
آن تقوی ام که از همه کس احتراز بودتقوی نبود مایه صد کبر و ناز بود
چه سود کوشش اگر دوست کام ما ندهدبسعی خود چه توان کرد اگر خدا ندهد
نه هر دل کز نوا دم زد قبول دلنواز افتدسر محمود میباید که در پای ایاز افتد
ز بسکه گرد رهت جان عاشقان داردنسیم کوی تو پیوسته بوی جان دارد
سر من اگر نشانی ز در کنشت داردچکنم کسی چه داند که چه سرنوشت دارد
عاقبت داغ دل ما بدوا هم برسدوین کدورت که تو بینی بصفاهم برسد
دلم از شوق او مصحف چو بهر فال بگشایدبرویم مژده وصلش در اقبال بگشاید
گرم چو شمع برد یار سر چه خواهد شدبغیر از آن که بمیرم دگر چه خواهد شد
دل کارزوی وصل تو در سینه او بودتیغ تو کلید در گنجینه او بود
محرومی ما جز گنه بخت نباشدورنی دل کس نیز چنین سخت نباشد
گفتم ار عاشق شوم گاهی غمی خواهم کشیدمن چه دانستم که بار عالمی خواهم کشید
گفتم که جان قربان کنم آن مه چو مهمان در رسدجان خود کجا ماند دمی کآن آفت جان در رسد
کلک قضا که صورت ابروی او کشیدمدی ز مشک بر سر آهوی او کشید