دفتر شعر
۱۳۹۳ شعر در این دفتر
من نه آنم که بنالم ز دل افکاری خویشکه مرا غایت کام است جگر خواری خویش
یار باید بر سر ما سایه گستر بودنشهرکه شد خورشید باید ذره پرور بودنش
کشته ام خار ملامت همه پیرامن خویشخار گل کن به من از برق رخ روشن خویش
بصبح وصل کشد این شب ستم خوشباشرسد بخانه ما آفتاب هم خوشباش
از یار مکن ناله و لب بسته ز غم باشگر همنفس آیینه یی حاضر دم باش
چون بخیال آیدم سرو قباپوش خویشآورم از شوق او دست در آغوش خویش
کوی او خواهی دلا محنت کش اغیار باشدم مزن خاموش همچون صورت دیوار باش
نیست عیب از لاله گر لافد به گلبرگ ترشهرکه در صحرا درآید عقل باشد کمترش
عاقبت بگذرد این تیره شب غم خوشباشصبح امید شود همدم ما هم خوشباش
تا تو زیر پوست همچون گرگی ای پشمینه پوشدوری از یوسف بکش ای خرقه پشمین ز دوش
میرم بدان تغافل و پروا نکردنشوان خشم و ناز و چشم ببالا نکردنش
از ضعف اگر در آینه بینم جمال خویشآهی کشم که آینه گردد ز حال خویش
مگسل ز یار و بر سر عهد نخست باشگر دل شکست عهد و وفا گو درست باش
من آب خضر جویم بهر سگان کویشاو تشنه بر هلاکم تا نگذرم بسویش
هر کو بهشت وصل او امروز باشد حاصلشفردا به دوزخ گر رود دردی نباشد در دلش
نشد از زخم تیر آهو گریزان روز نخجیرشاز آنشد تا کسی بیرون نیارد از درون تیرش
بس گل شکفت و کرد خزان نوبهار خویشحسن تو همچو صورت چین برقرار خویش
چو وقت گریه کردن رو نهم بر سوی دیوارششوم بهوش و باز آیم بهوش از بوی دیوارش
از حسرت آن لب که نبخشد شکر خویشطوطی زده منقار بخون جگر خویش
تا شسته شد ز شیر لب روح پرورشهیچ از دهان کس نشد آلوده شکرش
ره ز مستی بزنم باز به ویرانه خویشچون مرا شوق تو بیرون برد از خانه خویش
کوهکن چون بر نیامد با دل خود رای خویشعاقبت از عشق شیرین تیشه زد بر پای خویش
چند سوزیم ز داغ دل بیحاصل خویشآه ازین داغ دل و وای ز دست دل خویش
ای اجل مهلت من ده که ببوسم دهنشدشمنم نیز مکُش تا بکُشد رشگ منش