دفتر شعر
۱۳۹۳ شعر در این دفتر
پیش تو داد من ز جور زمانه استاس شاه حسن عاشقم اینها بهانه است
تو گر پروانهای همچون خلیل آتش گلستان استکه ظاهر آتشست آن شمع و پنهان آب حیوان است
فرهاد را ز شیرین، حرمان ز بخت شور استگوهر بسنگ می زن، دولت نه کار زور است
اگرچه خانه خرابی زباده ای ساقی استخراب جام شرابیم تا دمی باقی است
نیست در صحرا پی آهو که هر جا رفته استعاشق مجنون او زنجیر در پا رفته است
بی سوز محبت نتوان دل به بتان بستداغی است غم عشق که بر خود نتوان بست
کاسه چشم من از شوق گل رخسار دوستلاله رنک از خون دل گشت و سیاهی داغ اوست
بلبل زسوز زار من آهنگ برگرفتگل هم زخون دیده من رنگ برگرفت
مارا تنی چو صورت دیوار مانده استچشم و زبان و دست و دل از کار مانده است
چراغ عشق من افروخت شمع خلوت دوستفروغ معنی من زنور طلعت اوست
گر بسوزد تن زارم بر من خار و خسی استغم دل می خورم اما که دلم آن کسی است
گوهر دل گم شد و وقت فراغ از دست رفتپیش پای خود ندیدیم و چراغ از دست رفت
دی از نظر چو سرو و خرامان من گذشتمن دانم از غمش که چه بر جان من گذشت
مجال حلقه صحبت کرابخانه تست؟که کعبه حلقه چشمش بر آستانه تست
ما عاشقیم و روی بتان قبله گاه ماستبر جرم عاشقی همه عالم گواه ماست
شمع را پیش رخت اشک نیاز اینهمه چیستگرنه سر گرم تو شد سوز و نیاز اینهمه چیست
سگ کوی تو که شب تا بسحر پیش من استمهربانیش ز بهر جگر ریش من است
کسی زکعبه کوی تو نامراد نرفتکه حلقه بر در این خانه زد؟ که شاد نرفت
منم که حاصل من غیر نامرادی نیستدرخت بخت مرا برگ عیش و شادی نیست
عشق آتش است و در دل دیوانه در گرفتبرق قبول شمع به پروانه در گرفت
هرچند که یوسف بجمال از همه بیش استحسن نمکین تو بلای دل ریش است
روی کسی چو صورت آینه سوی تستکز خویشتن تهی و پر از مهر روی تست
خندید گل و غنچه شکفت و چمن آراستآن غنچه پژمرده که نشکفت دل ماست
هر کرا حسنی بود آیینه دار روی اوستهرکه دارد بوی عشقی از سگان کوی اوست