دفتر شعر
۱۱۸ شعر در این دفتر
گذشت عمر و دل از شعر و عاشقی بگذشتحدیث زلف دراز بتان نشد کوتاه
فطرت آدم است یک جوهرتا چه چیزش قضا قرین کرده
همه عمر از شراب و شاهد و شعرنبودم یک نفس خالی درین راه
مکن ای خواجه میل سگ صفتانبدعت بد در این دیار منه
یارب بگیر دست من پیر ناتوانکز دست عمر گرانمایه شده تباه
مستحقان کرم مستان حقند ای پسرزان چو بحر از رحمت حق سینه شان پر در شده
ایدل ز خود بمیر که گردی خلاص از آنکتا زنده یی مقید ایندام ماندهای
طمع تراست که مقبول کاینات شویمکن دو کار اگر شاه اگر گدا باشی
چند مردم بکشی رسم بزرگی آنستکه گنه بینی و از غایت احسان بخشی
بگذر ز بزرگی که بود مایه آزارزشت است ز یوسف صفتان شیوه گرگی
نگذشته است گرد گناهی بهیچ باببر ذیل آل احمد و بر عترت علی
پیش از این سرزنش از خلق مرا بود که توبهر دنیا امرا و وزرا می بینی
دولت و محنت عالم گذران است همهگر بدولت برسی محنت درویش مجوی
از نفس توسن خود ایمن مشو گر او رابر آخور ریاضت صد سال بسته باشی
بر تخت عافیت دل من پادشاه بودتا کرد شاه عشق تو در جان سرایتی
نشستم زیر تیغ مردکی دلال در حمامعجب زخمی زد و گفتم عفاک الله نکو کردی
هرچند کسی علم و هنر دارد و کوششباید مدد بخت ز توفیق إلهی
مکن شهوت که بی مغزی است هرچندکه گرد شاهدان نغز گردی
ای نجم سعادت اثرای کوکب مسعودبر اهلی مسکین فکن از لطف نگاهی
آصفا، من زر از عسس ببراتچون ستانم تو باش خود قاضی
مجرد باش چون مردان بعالممکن میل زنان گر مرد کاری
گر آدمی صفتی از حدیث خود بگذرکه کار دیو بود گفتگوی خود بینی