دفتر شعر
۱۱۸ شعر در این دفتر
خار خاری که بجان ریشه زد از عشق گلیکی بقطع نظری از هوش وی برهی
کس از سرشت بدو نیک خلق آگه نیستبدان خدای که جان داد خلق عالم را
ای لییمان چه میگویید عیب مزبلهزانکه در اصل است خاک او همان خاک شما
در حقیقت دیده حق بین نبیند غیر حقپیش ارباب نظر غیر از یکی منظور نیست
شاه رسل که خاتم مهر رسالت استجاییکه او بود ره نوح و خلیل نیست
جهان طفیل وجود محمدست و علیبرین دو مظهر کل واجبست تسلیمات
در ره حق چو مکرمت طلبیمعرفت جو که اصل مکرمت است
ای هنرور مال عالم هست دستافزار کارتیشهای میبایدت گر پیشهات کان کندن است
کسی که سر بدر آرد ز روزن هستینگاه کن بدو نیکش که هر دو موجودست
مظهر حقند اشیا جملگی و اندر ظهورهر یکی راز اقتضای طبع خود خاصیتی است
مرا زمانه بسوزد بداغ غم تا چندکه چشم روشنم از دود داغ تاریک است
اهل فضلند تیره روز و ضعیفپای طاوس زشت و باریک است
گنج سخنم مایه ندزدم چو حریفاندر مال کسان میل بدین پایه حرام است
بغیر نامه و پیغام بی نشانان راکتابتی است نهانی که از ریا دور است
گرچه دولت توان به صحبت یافتمن و عزلت که عافیت با اوست
چه اختیار کسی را ز عاشقان گر یاریکی بلطف بخواند و یکی ز چشم انداخت
بدو نیک و شاه و گدای و ملکهمه بندگانند بیگانه کیست
از حق بدعا دین طلب ای خواجه نه روزیکاین رزق مقدر شده از لطف اله است
هر که در معنی است حرفی بیشدر حقیقت مقام او بالاست
نفس مدعی که کون خر استهمه شورست و هیچ سوزش نیست
کسی نزاری مجنون کجاست در عالمبه زور نیز چو فرهاد مرد کاری نیست
تا ابد امید آزادیش نیستهر که او در دام شهوت مبتلاست
درویش که از تلخی کام است جگر ریشخرما چو بکامش برسد حب نبات است
دختر مرده شوی را امسالکه ز گلگونه چهره رنگین است