دفتر شعر
۱۱۸ شعر در این دفتر
کس از شهوت بطن سودی نیافتشکم خواره را کار جان دادن است
هر که شد دنبال دنیا ترک کرد آسودگیترک دنیا کردن و آسودگی خوش دولتیست
خوشا کسیکه نیامد درین سراچه غمکه از کدورت دنیا دلش مکدر نیست
اهلی حریف ساقی و رندان دیر باشبگذر ز شیخ و مسجد و کنج مراقبت
دیده باشی برای دفع گزندصورتی خوش که بر سر خشتست
کشته همت مردان بر مقصود دهدزانکه باران گرم بر سرما دمبدم است
ایکه همچون عشق پیچان همتی داری بلندجز بنخل میوه دار نیک اصلان در مپیچ
بزرگوار خدایا من آن تهیدستمکه خجلتم نگذارد که سر بر آرم هیچ
آنشب که محمد سوی معراج برآمدبنگر که کمال نظرش تا بچه حد دید
ذات محمد و علی آیینه حق اندآیینه خود ضرورت آن حسن و ناز بود
کسی که بود سحر با فرشته در محرابشبش بمیکده دیدم سگش دهان لیسید
حیران کارخانه صنعم که صد گرهدر کار عقل مصلحت اندیش ازو بود
راد در معنی جوانمرد آمدههر که نامش راد، دایم نامراد
از خوب و زشت دنیا غافل مباش ایدلکاین شاهد از دو رویی سکسار صورت افتاد
دلا، گر گنج میجویی گدای مرد معنی شودبه صورت گرچه از خلق جهان درویشتر باشد
گرچه بر ارباب دانش خرمن عالم جوی استلیک از جور فلک صاحب هنر غم میخورد
اگر چه نامه سیاه است در جهان شخصیکه بهر لقمه نانی عذاب خلق بود
بنده را مردن از طلب خوشترخاصه ذکر روی بندگی طلبد
مگو که یاد تو اهلی نمیکند نفسیکه ذکر خیر تو تا زنده است میگوید
نرگسش زان زبان چو سوسن نیستکه به سیم و زرش نیاز بود
اگر غمی رسد از دهر شاد باش ایدلکه غم نشانه شادیست هر کرا دادند
بغیر حق، دل اهلی ز هرچه لذت یافتبذات حق که در آخر تمام زحمت بود
یار از آیینه نقش خود را دیدزان در آیینه بیش می نگرد
ذره خاکی که دست قدرت او را برگرفتآدم از سیر و سلوک و گردش اطوار شد