دفتر شعر
۱۱۸ شعر در این دفتر
بترس از غیرت سلطان عشق ای آنکه می پرسیکه بر خاک زمین دایم چرا افلاک میگردد
گر کسی از عشق صورت جان گدازد چون هلالآفتاب حسن معنی حلقه اش بر در زند
به نیک و بد مشو ایخواجه شاد و غمگین همکه در جهان همه چیزی ز حال میگردد
زندگی شاخی است سبز و با رفیقان است خوشهر که ماند بی رفیقان شاخ بی برگی بود
دم عیسی که می خرد امروزچو خران رخت خوب میباید
کسی بکعبه رود کز صفای سینه پاکسر نیاز نهد کعبه را سجود کند
عارف عیسی نفس نام و نشان گم میکندکافت اندر شهرت و در صحبت مردم بود
کسی که صاحب عقل است هوشیار بودهمیشه خاطر شاعر به جان نگه دارد
کلک اهلی همچو مژگانش در افشان دایم استاین نه بهر آن بود کو صاحب دفتر شود
تمام لذت عالم چو دانه و دام استخوش آن هما که بدین دام رو نمیآرد
مرغان عرش بر سر طوبی نشسته اندچون مرغ دل اسیر هوی و هوس نی اند
ایکه گویی که بحسن سخن من اهلیاضطرابی ننمود و لب تحسین نگشود
جوان معرکه نادیده یی و میگوییکه پیش بازوی من شیر بیشه سست بود
در شعر هر که از پی معنی خاص رفتشیری است که بقوت خود در شکار شد
چو کوی محتسب ترکان نشین شددر میخانه در کویش گشادند
هر پسر را که بود آب رخ از دولت تیغپیش ارباب نظر چون زر و کش باشد
مرا ملا معین کردنی دوشبدعوت در سرای خویشتن برد
پیر بی دندان ندارد لذتی از هیچ قوتگرچه گردد قوت او هضم و به تن قوت دهد
اینهمه جانی که مسکین کوهکن در عشق کندوینهمه سعیی که او برد از پی شیرین که برد
حال درویش خسته باز مپرسغم دیرینه بازگو چکند
فغان من همه از دست توسن نفس استکه خام و سرکش و بدخوی و بدلجام بود
مست خوبان خون خورد از دل بجای می بلیعشق ورزیدن بخوبان خون دل خوردن بود
به زیر سایه گل خفته لیلیغم مجنون به دشت و در چه داند
ماه فروین بطبع تریاک استبیش زهری گزنده تر از مار