دفتر شعر
۷۷ شعر در این دفتر
به نام آنکه ما را نام بخشیدزبان را در فصاحت کام بخشید
در آن ایام کز من دور شد بختسراسر کار من بینور شد سخت
خداوندا، به ارواح بزرگانکه یوسف را نگه داری ز گرگان
جهان خالیست، من در گوشه زانممروت قحط شد، بیتوشه زانم
ازین گفتن، خدایا، شرم دارمو زان حضرت به غایت شرمسارم
شنیدم کز هوسناکان جوانیبه ناگه فتنه شد بر دلستانی
نسیم باد نوروزی، چه داری؟گذر کن سوی آن دلبر به یاری
عنایتها توقع دارم از توکه هم آشفته و هم زارم از تو
غلامی میکنم تا زنده باشمبمیرم، همچنانت بنده باشم
چو بشنید این سخن، بر زاری اوبتندید از پریشان کاری او
کسی کو آزمود، آنگاه پیوستنباید بعد از آن خاییدنش دست
شبی پروانهای با شمع شد جفتچو آتش در فتادش خویش را گفت
اگر با عقل داری آشناییجدایی جوی ازین یاران، جدایی
تو ای مهجور سر گردان، کدامی؟کسی نامت نمیداند، چه نامی؟
تومینالی و کس را زان خبر نهوزان زاری ترا خود درد سر نه
مرا جویی و از من دور مانیچو دل گرمی کنم رنجور مانی
چو بشنید این حدیث از هوش رفتهبیفتاد این سخن در گوش رفته
ضرورت خود یقینست این و آن راکه کس دشمن ندارد دوستان را
خبر دادند مجنون را که: لیلیندارد با تو پیوندی و میلی
دگر نوبت، چو باد نوبهاریبه عاشق برد بوی دوستداری
مگر با ما سر یاری نداری؟که ما را در مشقت میگذاری؟
نمییابم برت چندان مجالیکه در گوش تو گویم حسب حالی
بگویم با تو سر سینهٔ خویشبپردازم غم دیرینهٔ خویش
چو آن شیرین سخن این نامه بر خوانددر آن بیچارگی کردن فرو ماند