دفتر شعر
۷۷ شعر در این دفتر
به قدر حسن خوبان دلفروزندچو خوبی بیش باشد، بیش سوزند
گدایی گشت با شهزادهای جفتبدان جرمش چو میکشتند، میگفت
دل آن ماه نیز این فکر میکردکزان عاشق به خواری ذکر میکرد
زهی، سودای من گم کرده نامتبسوزانم بدین سودای خامت
مشو عاشق، که جانت را بسوزدغم عشق استخوانت را بسوزد
نخواهم با تو پیوستن به یاریتو خواهی گریه میکن، خواه زاری
برید دوست چون آورد نامهدرید آن عاشق از اندوه جامه
از آن دلدار هر جایی چه خیزد؟که او هر ساعت از جایی گریزد
جوانی خار کن بر خار میخفتکسی گل بر سرش کرد، آن جوان گفت
دل عاشق بدان فکرت چو برخاستزبان خامه را پاسخ بیاراست
همانا، دیگری داری، نگاراکه دور از خویش میداری تو ما را
دل از ما بر گرفتی، یاد میدارجفا از سر گرفتی، یاد میدار
تو از من چون به زودی سیر گشتیمرا روباه دیدی،شیر گشتی
بدان آتش رخ آوردند چون دودحقیقت نکتهای آتش اندود
چرا بر زورمندی تند گردی؟که گر تندی نماید کند گردی
کسی فرهاد را گفتا: کزین سنگرها کن دست، گفتش با دل تنگ:
سمن بر تند شد از گفتن اوبجوشید از غضب خون در تن او
اگر صد چون تومیرد غم ندارمکه سر گردان و عاشق کم ندارم
همان سنگین دل نامهربانمکه در شوخی به عالم داستانم
نخواهی گشت با وصلم هم آوازکناری گیر و با هجران همی ساز
به زودی قاصدی این نامه چون بادبیاورد و بدان آشفته دل داد
برای او چه باشی اشک ریزان؟که باشد دایم از مهرت گریزان
طبیبی با یکی از دردمندانبگفت آن شب که بودش درد دندان
ز چشم سوکوار اشکی چو بارانهمی بارند مسکین سوکواران