دفتر شعر
۷۷ شعر در این دفتر
سبک خیز، ای نسیم نوبهاریچو دیدی حال من، پنهان چه داری؟
چو با من رای پیوندی نداریدلم سیر آمد از پیوند و یاری
به بوی وصل بودم شادمانهچه دانستم که خواهد بودیا نه؟
به دست قاصدی داد این حکایتحدیثی پر شکیب و پر شکایت
نباید دوستان را دل شکستنکه چون بشکست نتوان باز بستن
به گل گفتند: بلبل بس حقیرستترا با او چرا این دارو گیرست؟
پری، با آنکه واقف میشد از دوستدر آن معنی که حق با جانب اوست
زهی! گرد جهان سر گشته از منچنین بی موجبی بر گشته از من
همانا با منت یاری همین بودفغان و گریه و زاری همین بود
نشاید در تو پیوستن به یارینباید کرد با تو دوستداری
چو پیش عاشق آمد نامهٔ دوستحدیثی دید همچون مغز در پوست
چه خوش باشد! سخن در پرده گفتنبیندیشیدن و پرورده گفتن
به خر گفتند: کیمخت از چه بستی؟بگفت: از زخم سیخ و چوب دستی
چو دید آن عاشق دلسوز خستههمایون نامهٔ یار خجسته
دگر بوی بهار آوردهای، بادنسیم زلف یار آوردهای، باد
ز جام عاشقی مستم دگر باربریدم مهر و پیوستم دگر بار
برآرم دست تا رویت به غارتبچینم گل، نیندیشم ز خارت
چو گوش ماهرخ پر شد ز زاریبه جای آورد شرط دوستداری
ز بهر آنکه ناچارست دیدنبه هر سختی نمیشاید بریدن
بپرسیدند از محمود غازی:چرا چندین گرفتار ایازی؟
دگر بار آن بت از خواری پشیمانشد از جور و ستمگاری پشیمان
زهی! از جام مهرت مست گشتهز کوباکوب هجران پست گشته
که روز غم بسر خواهد شد آخرسخن نوعی دگر خواهد شد آخر
که یار بیوفا با مهر شد جفتچو بشنید این غزل با اوحدی گفت