دفتر شعر
۶۸ شعر در این دفتر
چو چشم از مژه پرویز نی است لؤلؤ بیزغبار خاک درت را عبیر وش گو بیز
یکدم آسوده ز کشتن دل قصاب نبودتیغ خونریز دل سخت ترا خواب نبود
قطره با سیل دو بینی به محل صمدیتگر دو بینی دو نبینی به مقام احدیت
جهان تنها گرفت از خلق خوش یارکجا با لشگران گیرد دگر بار
کرام کریم و مرید مرادبه تشریف هم در جهانند شاد
گفته دیوانه باشد خنده و در دل چرادرد و خنده هر دو آخر ظاهرست اینک مرا
برنگین خاتم جانست نام آن صنمور دهد دستم بکارم در سواد دیده هم
هر که از اهل یقین از جام حیدر گشت مستمشرک آب کوثر از دست علی طرفی نبست
گر نسیم از طره سنبل بیفشاند غبارنافه های مشک ریزد در سر زلف نگار
آن دهانم برده است از یاد و باز آرد به یادباز گردد عمر رفته گرچه بیاو شد به باد
ز درد درد تو بسیار خون دل خوردمخمیر عیش ولی شد سرشته زان دردم
ای کرده نهان در لب در بار گهرتا چند بپوشی ز خریدار گهر
روز دل من بتلخکامیدر جای خطر فتد ز خامی
اعدا شمردیم بسی جمله یکی بودچون جمله یکی باشد در چه شماریم
اهلی از گفتن و ناگفتن غم پا بگل استبیزبان فهم شود قصه اش آخر دو دلست
دل گرچه از هوایت دارد غم پیاپیگر گفت ازین هوایم غم نیست شنو از روی
زان پری دیوانگی جز از دل دیوانه نیستآدمی گر از سر دل بگذرد دیوانه نیست
نخواهم بنگرد در آینه خویشکه چون خود بین شود گردد جفا کیش
مسند شاهی بود دام ره هر بیبصرمیل درویشی نما گردیدهای داری به سر
آتشی کز برق غیرت برفروختخرمن درویش درمانده بسوخت