دفتر شعر
۶۸ شعر در این دفتر
گل شکفت و کوه و صحرا سبز و خرم گشت هماز چمن بیحد سه برگه خاسته وز دشت هم
تیغ جور مدعی زخمی مرا بر دل رساندآن جراحت خوب شد اما نشان او بماند
تن که بیمار تو شد بر سرکه باشد یاورشچهره زردست و چشم بسته از خون ترش
کاش خجسته دل دهد جرعه لعل خویش ویتا بشکافد از دلم آبلها بصاف می
تیر مژگان تو بی زهرست زهر آلود نیستگرچه گفتم روستایی وار دریاب ایعزیز
جهانی دل کباب از غم که آن گل ز آه مستانششرار اخگر دل میجهد بر طرف دامانش
نقل سر شراب ندارد دل کبابجز ذکر آن دهان که خوش آید بکام ما
براه دل ایجان من نگرویکز آسیب آهش تو فانی شوی
گرخم زلفش درآرد سر بدل همدم شودبر هوا تاج سر اندازد دل و خرم شود
رود چون قطره های ژاله اشک از چشم نمدیدهیکایک باز میآید نمیگردد تهی دیده
گوشه برقع بر آن خورشید رخ داغ دلستوز قبا داغی دگر دارد که وصلش حاصلست
ترک خورشیدی که شاه ملک نیکویی بودنامراد از ترک و تاجیکان بهندویی بود
نسیم صبح میخواهم که شاخ گل بجنباندبسرو قامت ساقی گل صد برگی افشاند
مه شهره بحسن و چون تو خوش نهخوبست ولی چو شهرتش نه
خاکروبان درت را هوس کعبه خطاستگر دل بیسر و پاییم کند میل رواست
بصید دل کمند ره شد آنکاه کل بهر گامیخم زلفت گشا تا تیر بر هو سو نهد دامی
شب هجرست و ما آشفته ایم از زلف او ایدلچو شب تا رست ودرهم راه تو دست از طلب بگسل
اهلی چه خوش آنعید که او سوی تو بشتافتبس عید بیابی کم از آن لیک توان یافت
نمک در آب حیوان زان لبت از خنده اندازدگر آن شوی برانگیزد که این شوریده نگذارد
گمان نیست بعد از کمند تو رستنکه خواهند مردم یکی جا نشستن
خورشید من برقع کشد تا روی چو مه بینمشگرچه مکرر دیدهام خواهم دگر ره بینمش
مشتاق تو ای نگار مفلس گردیدچون غارت ساحران چشمان تو دید
ای دور گشته عافیتم از دهان توتا کی جدا بود دهنم از دهان تو
نه که بیخون جگر راحت دل دیده نیافتتا دلم خار نخورد آبله پا نشکافت