دفتر شعر
۴۴ شعر در این دفتر
بنام آنکه ما را از عنایتدهد پروانه شمع هدایت
بود یارب که از پروانه جودبرافروزی دلم را شمع مقصود
الهی از کمال پادشاهیبتخت عزت و تاج الهی
محمد شمع جمع اهل بینشچراغ بزمگاه آفرینش
امیر المؤمنین شمع هدایتچراغ دیده ها شاه ولایت
مرا سوزی شبی با خویشتن بودچو فانوس آتشم در پیرهن بود
زهی لطف خدا خورشید تابانسلیمان زمان یعقوب سلطان
فلک قدری که هست از عزت و جاهبصورت شه بمعنی چاکر شاه
خوش آن عاشق که سرگرم خیال استدلش پروانه شمع جمال است
حدیثی دارم از روشندلی یادبسی شیرین تر از شیرین و فرهاد
خوش آن دل کش بود محفل فروزیخوش آن محفل که دارد دلفروزی
زهی فرخنده فرخ جبینیهمایون طلعتی دولت قرینی
خوشا مستی، دیداری که یکدمفراغت بخشد از کار دو عالم
دو خادم داشت آن سرو گل اندامیکی کافور و دیگر عنبرش نام
چو گفتند این حکایت خادمانشفتاد از داغ دل آتش بجانش
چو بشنید این حکایت شمع آشفتزبان طعن بگشا و بدو گفت
چو ناز افزون کند یار جفا کیشتو هم باید نیاز خود کنی بیش
سیه پیر قلم آن حکمت اندوزکه شد طوطی خط را نکته آموز
نهنگ شوق چون طوفان برآوردخرد را کشتی طاقت فرو برد
چو کردند آن دو تن دلسوزی آغازفلک کرد از حس بنیاد کین باز
نکو باشد به عاشق لطف دلبرولی هر چند پنهان تر نکو تر
چو شاهان شمع اگر رفتی بجاییز پی می آمدش پرده سرایی
چو جمعی را بلایی پیش آیدملامت بر زبونان بیش آید
نه خود میرفت از آن منزل به شبگیرکشان می بردیش زنجیر تقدیر